حیاط خلوت

حیاتی مخفی از آنچه زیست میکنم

حیاط خلوت

حیاتی مخفی از آنچه زیست میکنم

حیاط خلوت

من به نوشتن نیاز داشتم.
مثل یک مرض بود، یک مخدر، یک اجبار؛
ولی باز هم دوست نداشتم خودم را نویسنده بدانم.
شاید به خاطر این بود که نویسنده های زیادی دیده بودم که بیشتر از این که وقت برای نوشتن بگذارند وقتشان را صرف بی اعتبار کردن همدیگر می کردند، نق می زدند و همدیگر را سلاخی می کردند و پر از تکبر بودند.
آفریننده ما این هایند؟
همیشه همینطور بوده؟
شاید...
شاید نوشتن شکلی از نق زدن باشد.
بعضی ها بهتر از بقیه غُر می زنند.

چارلز بوکوفسکی

.........

یک کوچیده از بلاگفا که از شخصی ترین احساساتش مینویسد
لطفا اگر او را شناختید به روی خودتان نیاورید و رد شوید
بگذارید اینجا تا ابد "شخصی" بماند

.........

پیوندهای روزانه

خواب دیده بودم جنگ شده
هزار و پونصد نفر مرده بودند و من نمرده بودم
مانده بودم وسط خاک و خون
درست مثل سالها قبل که مانده بودم وسط سوز و سکوت مطهری و خون ِ روی زمین ریخته را دیده بودم و دم نزده بودم، دویده بودم توی ماشین و سعی کرده بودم فراموش کنم آن خون ریختهٔ روی زمین خون آدمیزاد است
خون گرم یک انسان، یک آدم
خونی که میریزد و لگدمال میشود

 

خواب دیده بودم جنگ شده

هواپیما افتاده و تکه تکه شده
کفش ری‌را جا مانده، کتاب‌های رامتین، لبخند پونه و آرش، چشم‌های سارا و سیاوش ...

 

خواب دیده بودم جنگ شده

دشمن به نیزار آمده
دنبال ما دویده و من را پیدا نکرده
کشته، کشته، کشته

 

خواب دیده بودم جنگ شده

دنیا از ”آدم” خالی شده
همه رفته‌اند، همه مرده‌اند
من نمرده‌ام
من مانده‌ام
زنده مانده‌ام و زندگی نکرده‌ام

 

خواب دیده بودم جنگ شده

خواب دیده بودم جنگ مانده
خواب دیده بودم جنگ نرفته...
خواب دیده بودم
خواب...!

 

پ.ن: و چون سالگرد آبانه و خاطره‌ها رو قی میکنیم!

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۶ آبان ۰۰ ، ۲۰:۰۰
سایه نویس

باز شروع کرده‌ام به زود خوابیدن و نصفه شب از خواب بیدار شدن...
به پریشان خوابیدن و پریشان از‌ خواب بیدار شدن.‌‌‌‌‌‌..
درست مثل امروز.

از همان اول صبح ورد را باز میکنم تا یادم نرود که نوشتن مدتهاست ازم دست کشیده. که مدتهاست متن خوبی ننوشته‌ام، قصه‌ای روایت نکرده‌ام، چیز جدیدی جایی پست نکرده‌ام و...و...و...

 

نوشتن ازم دست کشیده.
می‌نشینم و خیره می‌شوم به صفحه سفید و هیچ چیز، هیچ چیز برای گفتن ندارم...
انگار که آلزایمر گرفته باشم و ذهنم از تمام قصه‌ها و حرف‌ها و ماجراها خالیِ خالی باشد.
انگار که کلمات فرار کنند از دستانم، از ذهنم، از روزهایم...

 

حکایت امروز و دیروز نیست
مدتهاست که اینطورم.
مدتهاست که قصه‌ام قصهٔ نوشتن نیست.
قصهٔ هجوم آنی کلمات و سرریزشان روی‌ کاغذ نیست.
پس قصه‌ام چیست؟
اصلا چطور نمی‌توانم بنویسم؟ چطور؟

انگار که زندگی‌ام ماجرای قابل روایتی نداشته باشد.
انگار بلد نباشم بنویسم.
اصلا از چه باید بنویسم؟

 

صبح بیدار شدم و یک پست وبلاگی خواندم از کلر و فرانسیس (کارکترهای سریال house of card) و قصه ایستادنشان در بالکن خانه و اختلاط کردن. آنقدر این پست به دلم نشست که دلم برای نوشتن تنگ شد. ورد را باز کردم که بنویسم، چیزی برای نوشتن نداشتم. هیچ.
انگار که من در مرز بی کلمه‌گی زندگی میکنم.
انگار که برای بیان حرف‌هایم کلمه‌ها را هم ازم دزدیده‌اند.

کلمه‌ها را ازم دزدیده‌اند....
دیگر نمی توانم بنشینم یک گوشه و بی‌آنکه جنگ و کشمکش‌های زندگی و اتفاقات خوب و بد رویم تاثیری بگذارند، بی محابا و بدون ترس بنویسم.
عوضش می‌نشینم به خواندن وبلاگ‌های قدیمی. همینقدر ترسو و بزدل. که بنشینی و حسرت کلمه‌ها را بخوری.

 

کلمه‌ها تنها چیزهای آشنایی هستند که می شناسم. از کلاس اول که دیر الفبا را یاد گرفتم و کتک معلمی که می‌گفتند گل است و نبود، تا وقتی که شدم اسطوره کلمات، بی نقص در املا و انشا و ادبیات. تا همین امروز... که کلمات دیگر دوستان نام آشنای من نیستند. چیزهایی هستند که میخواهم بگویم و نمیتوانم.

 

میدانید، توضیحش سخت است. سخت است که عمری بتوانی کاری را بکنی و از یه جایی به بعد نتوانی. نشود. نخواهد. نمیدانم چطور توضیح دهم. میبینید؟ در توضیح درست همین چند خط هم مانده‌ام. دیگر نمی توانم در یک خط ساده و شمرده و روان چیزی را توضیح دهم.

 

کرونا که آمد در جاده بودم. در مسیر دیار، تا خانهٔ این روزها. برف و یخبندان همه جا را گرفته بود و من مثل "گریخته”، برای پیدا نشدن فرار میکردم. از میان بوران‌ها، برف‌ها و سرما... کرونا که آمد هنوز نمی دانستم دقیقا چه شده. صبح‌های زود بیدار میشدم و کتاب میخواندم، آشپزی میکردم، چیزهایی مینوشتم و پست میکردم
سعی می‌کردم مرگ را، ترس را، تنهایی را، ناتوانی را و سالهای مبهم آینده را فراموش کنم... که یادم برود دنیا تغییر کرده و روزگار ما تغییر کرده و زندگی تغییر کرده.

 

زندگی تغییر کرده بود...

این را درست وقتی فهمیدم که بعد از یک ماه و اندی خانه نشینی، از غاری که برای خود ساخته بودم بیرون آمدم و بوی بهارنارنج روی‌ درخت را حس کردم!
کی بهار آمده بود؟ کی نارنج ها به بار نشسته بود؟
نمیدانستم!

لابد همان جا بود، در همان لحظه‌ها بود که لای زمان گم شدم... که یادم رفت روز و روزها را!
گردش و گذر لحظه‌ها را!
بعدش چه شد؟
بعدش کار‌ پیدا کردم. خودم را غرق شیفت‌های‌ زیاد و کار زیادتر‌ کردم... خودم را بین زمان محو کردم و از مرگ فرار کردم.
گریختم، گریختم، گریختم...
و این بین امید را زنده نگه داشتم.
مثل چراغی در دست با امید پیش رفتم
امید به علم
و به بودن
و به زندگی!


لابد همان‌جا بود، همان‌جا بود که کلمه‌ها را ازم دزدیدند. که دیگر نتوانستم بنویسم...
نشد!
انگار‌ کلمه‌ها را دادم که زنده بمانم، که زندگی کنم
کلمه دادم در ازای زندگی!
و این بهایی بود که دادم
بهایی برای زنده ماندن!!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۴
سایه نویس

هوس کرده‌ام بیایی بنشینی کنارم و با هم چای بنوشیم
تو تکیه بدهی به پیشخوان آشپزخانه و من از میان حلب‌های گلدار توی کابینت، دو تا چوب دارچین و سه پَر زنجبیل و دو هلِ کوچک را قاطی چای کنم و تو بخندی از اینکه همیشه برای نوشیدنی‌های من درآوردی‌ام رسپیِ دقیق دارم!!

 

هوس کرده‌ام بیایی بنشینی و برایم از زندگی بگویی
اینکه چطور قلبت را به ترانه‌ای از ابتهاج داده‌ای
و چرا فکر میکنی فلان حرفش از سر صلح با خود و با زندگی و با جهان است...

 

هوس کرده‌ام بیایی‌ و برایت از عشق بگویم
از عین و شین و قافی که قافیهٔ روزهایم شده
از آن موزیک ایلیاس یالچینتاش که میگوید: «بدون اینکه خسته‌ت کنم یا ازت چیزی بپرسم عاشقت خواهم ماند سادهٔ من»
یا ترانهٔ مزار آلانسون که میخواند: «خودم را کجا پیدا کنم؟»

 

هوس کرده‌ام پاییز‌ باشد...
کرونا نیامده باشد و هواپیمایی سقوط نکرده باشد و کشتی‌ای غرق نشده باشد و بچه‌ای گم نشده باشد.
دی نیامده باشد و آبان نیامده باشد و خرداد نیامده باشد و مرگ همخوابمان نشده باشد‌‌.
ما بشویم همان جوان‌های قدیمِ کوچهْ پشتیِ دانشگاه که عزیزانشان به خاک و خون کشیده نشده‌اند
که شهر را زیر پا بگذاریم و زرد و نارنجی‌ها را به هم نشان دهیم و قلبمان، قلبی که برای لمس دست‌های هم به تب و تاب افتاده را، به زور توی سینه بچپانیم

 

هوس کرده‌ام کنارت بنشینم و هیچ نگویم 
فقط نگاهت کنم...
به تو و به جزئیات سادهٔ وجودت
به همین فرق کج و امتداد تاب موهایت موقع بی‌حواسی
به همین ریز شدن چشم‌هایت و چروک پیشانی‌ات و شیطنت کلامت
به سکوتِ از سر کلافگی و به نگاه عمیقت به تک تک جزئیات این زندگی

 

هوس کرده‌ام هم آغوشت شوم
خودم را میان سینه‌ات گم کنم و هرگز پیدا نشوم
که اصلا آدرسم بشود جغرافیای تو
جایی میان تن و نفس و خطوط تنت

 

هوس کرده‌ام کنارت باشم
کنارت باشم و برایت از هوس‌های شبانهٔ پاییزی‌ام بگویم
از آرزوهای دور و دراز 
از رویاهای محال
از امیدهای کم و زیاد

 

هوس کرده‌ام هوسی داشته باشم
با تو
و کنار تو
هوسی از جنسِ تو...

 

هوس کرده‌ام هوست باشم
هوسِ پاییزی و شبانهٔ تو!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۹ ، ۰۰:۲۸
سایه نویس

خواب میم و مادرش را دیدم. 

میم را از دوران مدرسه میشناختم. به مادرش میگفتیم کلانتر، از بس که در کار همه سرک میکشید و فضولی میکرد. در کار دخترش هم... زندگی نگذاشته برای دختر بیچاره.
میم ۱۸ ساله بود که ازدواج کرد. با گریه، با زجه بوره... ازدواج کرد که رها شود. رها نشد. ۲۰ ساله بود که برگشت خانه پدری‌اش... خانه‌ای که از آنجا فرار کرده بود.

حالا آمده بود به خواب‌های من... چه شده بود؟ چطور بود؟ کجا بود اصلا؟


....

 

میم دختر جذابی بود. جذاب و هنرمند. بلد بود چطور با چیزهای کوچک و دم دستی، چیزای قشنگ تزیینی درست کند. من بلد نبودم!
با مهره و کش و اینجور چیزها گردنبند درست میکرد، با نخ‌های رنگی دستبند درست میکرد، با فلز اگر میتوانست گوشواره و انگشتر درست میکرد. میم بلد بود خوب آرایش کند، بلد بود خوب خط چشم بکشد. بلد بود دل پسرها را ببرد. من بلد نبودم!

مادر میم کدبانو بود. از همان‌ها که میگویند از هر انگشتش هزار هنر میریزد. بلد بود چطور و چگونه پول دربیاورد. با اینکه وضع مالی‌شان خوب بود سبزی درست میکرد، سیر درست میکرد، پیاز و نعناع درست میکرد و به در و همسایه و دوست و آشنا میفروخت. مادر میگفت کارش خوب و تمیز است. مادر میگفت زحمتکش است. مادر راست میگفت.


...

 

میم را از دوران مدرسه میشناختم. دوران خیره سری‌ها و قهر و آشتی‌ها... هم کلاس بودیم و هم مسیر و همراه‌. با قهر و آشتی‌های مدام و دنیاهای متفاوت... من کمی مغرور و خیره سر، او کمی شر و شیطان ولی مهربان!
هم را خوب میشناختیم. خوبی و بدیِ هم را، زندگی‌های هم را. او وضع ما را میدانست و ما وضع او را... او از ما خبر داشت و ما از او...

نمیدانم چه شد دور شدیم از هم. ما از او و او از ما.
خبر طلاق خودش و مادرش را همزمان شنیدیم. از کی؟ یادم نیست!! فقط یادم هست که حیرت زده بودیم، حیرت زده و غمگین

 

...
 

خواب میم و مادرش را دیدم.

توی خوابم با هم بودند درست مثل قبل. با هم نمیساختند درست مثل قبل. از خواب که پریدم ساعت سه صبح بود. عرق زده و حیران،‌ توی عالم خواب و بیداری شروع کردم به جستجوی اسم و فامیلش به ۲۳۴ شیوه مختلف در اینستا. بالاخره پیدایش کردم و ریکوییست فرستادم. بعد در همان خواب و بیداریِ سه صبح، جریان را برایش نوشتم و خوابیدم. انگار که آسوده شده باشم.

...

 

وویسش را که باز کردم شوکه شدم. انگار که پرت شده باشم در ناکجاآبادی که نمیدانم کجاست...
با همان صدای آشنایش، با لحنی که تندی‌اش رنگ عصبانیت داشت گفت که من نباید خواب او و مادرش را با هم ببینم... گفت که مادر ندارد و نمی‌خواهد از او چیزی بشنود و چیزی در موردش بداند. فکر می‌کرد می‌خواهم از مادرش برایش خبر ببرم یا از او به مادرش خبر بدهم. فکر می‌کرد میخواهم از اوضاعش سردربیاورم. 

 

من نمیخواستم از مادرش چیزی بگویم. من نمیخواستم از او چیزی بشنوم. من حال خودش را میخواستم بپرسم. خود خودی که زمانی دوستم بود، خود خودی که توی خوابم بود...


...


همه چیز همانطور که میخواهی پیش نمیرود. قصه ها گاهی نیمه می مانند و گاهی تمام میشوند.
قصه میم و مادرش را نمیدانم، ولی به گمانم با این همه فاصله و این همه سوء تفاهم قصه من و میم حتما در همین نقطه به پایان رسیده. حداقل توی ذهن من!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۹ ، ۲۳:۳۷
سایه نویس

میگم: تو که بری از اینی که هستمم تنهاتر میشم. دیگه نه جای موندن دارم نه نای موندن! 

 

میگه: میرم که منتظرت بمونم. بلکه بکنی از این قفسی که هم روحتو گرفته، هم جسمتو!

 

میگم: چهارشنبه‌ها چشم انتظار حرفامون میمونه، 
چشم انتظار داستان خوندن و حرف زدن و داستان خوندن و کافی خوردن و داستان خوندن و هیچی نگفتن!
کاش یه روز‌ِ چهارشنبه برگردی....

 

میگه: برنمیگردم اما جاش یه روز چهارشنبه منتظرت میمونم،
یه روزِ پاییز...
که زنگ بزنی بگی‌ من اومدم و کجایی !
بعد به یاد تک تک روزای قدیم، تک تک خیابون های طول  و دراز شهرو پیاده بریم و کافی بخوریم و کیف کنیم از دنیایی که بالاخره واسه هر دوتامون خونه شده

 

میگم: خونه...
لبخند میزنه و میگه: خونه!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۹ ، ۱۰:۵۰
سایه نویس

بیکارم و کارهایی که هیچوقت دوست نداشتم را انجام میدهم
میروم آشپزخانه و غذا میپزم، کاری که در حالت عادی محال است انجام دهم، حتی اگر از گرسنگی بمیرم!

 

سبزی‌کاری میکنم...
میروم از باغچه خاک می آورم و الک میکنم و توش چیزهایی میکارم که هیچوقت نمی‌کاشتم 
و منتظر می‌مانم...
منتظرِ سبز شدن، رشد کردن، قد کشیدن...

 

می‌نشینم به دوخت و دوز... کوبلن میبافم، پنج تا میبافم و ششمی را خراب میکنم. بلد نیستم. از این چیزها سردرنمی‌آورم. عصبی می‌شوم.

 

کتری را پر آب میکنم. ذهنم پرواز میکند سمت غروب‌های کافه...
خانومی با بچه‌اش آمده و کیکی که دفعه قبل سفارش داده بود را میخواهد...
خانم را میشناسم. کیکی که میخواست را میشناسم. میدانم با چه گارنیش و دیزاینی میخواهد. با الف بر سرش کل کل میکنم، او برنده می‌شود، او کیک را آماده می‌کند‌..


کتری قل میزند. تلویزیون شب برهنه میدهد. چای میگذارم و صبحانه آماده میکنم. شب برهنه ادامه میابد. خانم منتظر کیک است. بچه‌اش به داخل کافه نگاه می‌کند. کیک را برایش میبرم. ساعت ۶ است. لبخند میزنم. کار تمام شده. خداحافظی میکنم و میروم.‌ شب برهنه تمام میشود...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۹ ، ۰۰:۴۸
سایه نویس

اول صبحی اینو خوندم و حس کردم دوست دارم یه جا و با یکی شریک شم... پس اینجا ثبتش کردم

 

"مردم از من میپرسند الان که همسرم فوت شده آیا باز هم به اینکه در آن دنیا ببینمش بى اعتقادم؟

جواب من همیشه یکى است، زندگى بدون او بى اندازه درد آور است، اما من و او همواره اعتقاد داشته ایم که این تنها فرصتى است که با همیم، از این رو مادامى که با هم بودیم از تک تک لحظه هایمان لذت بردیم. همینکه در میان اینهمه کهکشان و این همه سال من و او، در یک نقطه از عالم و در یک زمان همدیگر را یافته بودیم خود معجزه بود، معجزه اى که هر لحظه اش را غنیمت شمردیم. آن گونه که او مرا میپرستید و آن گونه که زندگى مان را با رفتارش لذت بخش میکرد از هر نیروى ماورالطبیعه اى رویایى تر بود. ما در گوشه اى از این عالى بیکران، یکدیگر را یافتیم، و سالها کنار هم زیستیم. این هر روز براى من چون معجزه بود"

 

بخشی از نامه آن درویان بعد از مرگ همسرش کارل ساگان (فیزیکدان برجسته)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۹ ، ۰۷:۵۷
سایه نویس

جایی از مجله سان را میخواندم که قلبم را لرزاند...

نه از آن لرزش های کوچک که مثل نسیم بیاید و ‌برود. از آنها که نفس را در سینه حبس میکند و قلب را به قیلی ویلی می اندازد. انگار که در بی حواسی خوردن یک بستنی، بوسیده شده باشی یا در جمعی نامعلوم از پشت یک دیوار شنیده باشی که کسی دوستت دارد...

بعد یکهو فکر کردم کاش کسی بود تا این حس را، این شوق را، این خوشی زیر پوست دویده را با او قسمت کنم

نبود... کسی که ادبیات بداند و ادبیات بخواند و شوق خواندن بی قرارش کند، یا که نه... اصلا ادبیات نداند اما چینش کلمات قلقلکش دهد. این تامل روی کلمات سرخوشش کند. نبود...  "او"یی نبود که این زمزمه ها را با او شریک شوم.

توی ذهنم به دنبال کسی بودم و جز اینجا، جز این حیاط خلوت، مأمنی نبود. پس این چند خط از آن نوشته بلند را اینجا می نویسم تا روزی که کسی باشد و گوش شنوایی:

 

"عوض" شده ام و جا به جا. از کجا تا به اینجا. مثلا همین که دیگر صحبت از دلخوشی که می شود بلافاصله ناسزا نمی گویم به این بهانه که کوچک است و با این توهم که دل سِتُرگ به این سادگی ها تن نمی دهد به امر پیش پاافتاده. انگار جا که بیفتی هم قدر کوچک را می دانی و هم شأن پیش پا افتاده را. زمان نشان می دهد چه خون دل ها باید خورد برای فهم و کشف همین دلخوشی ها که نادرتر می شوند و صیدشان استعداد می خواهد و ای بسا قدرت. معلوم می شود راز و رمزی هم اگر باشد در همین در دسترس است؛ در همین روزمره ی خالق و مبدع که تو و دانشت را دست به دست می کند تا "دیگری" سر بزند. همین هم اکنون و همین جایی که در پس هر لحظه اش غیرمنتظره ای در کمین است و وسوسه ای که تو را می خواند به خود یا به جایی دیگر. آن جایی دیگرِ افسانه ای. تازه این دلخوشی ها از امید معصوم ترند. تو را به عرش نمی برند تا سقوط اجتناب ناپذیر گردد. همراه لحظاتت هستند تا تنها نباشی؛ از این ستون به آن ستون. تا سنگینی زندگی کردن بشود سبکی بار هستی. با این همه عوض هم که شده باشی و مثلا دل یکدله کرده باشی ک "کوچک زیباست"، هیچ فراموش نمی کنی خاطره ی یک "بزرگ بینی" را. هر چقدر هم که جا به جا شده باشی آدم توبه کار همه ی توانایی و استعدادش را برای تجربه ی دلخوشی از دست می دهد. خاطره ی یک "بزرگی از دست داده" او را از درک دلخوشی عاجز می کند. چه وقتی گوش می سپرده است به اسکار وایلد: "باید همیشه ماه را نشانه بگیری. به ماه هم که نرسی از وسط ستاره ها سر در می آوری."

 

پ.ن: قسمت بولد شده بخشی از متن "از امید معصوم تر" به قلم سوسن شریعتی که در شماره پنجم از مجله سان با عنوان دلخوشی، در زمستان 98 منتشر شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۹ ، ۲۲:۰۵
سایه نویس

1. بعد از دو سال آمده بود مرا ببیند و برود. البته درست ترش این است که اصلا برای دیدن من نیامده بود، برای کار دیگری آمده بود که این بین چون منم در آن شهر بودم خواسته بود مرا ببیند و برود. نمانَد. برود. ببیند و برود.
ابن چند کلمه را با تاکید زیاد مینویسم که وقتی چند صباحی گذشت و خواستم از دلِ این ماجرا، تراژدی عاشقانه ای درآورم، چشمم به این چند جمله بخورد و نتوانم! به همین سادگی!

 

سرکار بودم که زنگ زد. گفت میخواهد مرا ببیند، البته خودش نگفت. کس دیگری را واسطه کرد برای دیدن من. چیزی نگفتم. احساس کردم چیزی برای گفتن ندارم. بعد از دو سال میدیدمش که چه؟ چه میگفتم؟ چه میگفت؟
میخواستم بگویم «سلام چطوری؟» یا «این مدت خوش گذشت؟» بعد هم را بغل کنیم و جدا شویم تا دو سال دیگر که باز می آید و مرا می بیند و باز می رود؟ نمی ماند؟ مرا همراه خود نمی برد؟

 

2. همه چیز به وقتش می کشد. این را یک روز، وقتی که یک دخترک نوجوان بودم و با بلوغ و جوش های دوران دبیرستان سر و کله میزدم فهمیدم.
داستانش هم برمیگردد به زمانی که اول دبیرستان بودم. سر زنگ زیست شناسی یک مبحث جالب در مورد ژنتیک مطرح شد و من سوالی از معلم زیست پرسیدم. معلمم لبخند زد و گفت: ”میای رشته تجربی، سال سوم کتاب زیست شناسی، درس فلان جواب سوالت رو میگیری. الان وقتش نیست.”
آن روز فکر کردم لابد مرا پیچانده، بعدترها اما فهمیدم واقعا وقتش نبوده. اگر توضیحی هم میداد به عقل آن روزهای من قد نمیداد. راست میگویند همه چی به وقتش می کشد.

 

3. یک عادت عجیبی دارم توی کتابخوانی. کتاب را باید به وقتش بخوانم. وقتش هم اصلا از داده و الگوریتم خاصی پیروی نمی کند. صرفا انگار می دانم وقت این کتاب الان است و وقت آن یکی الان نیست... مثلا همین جین ایر فقید! سالها قبل، در مسیر میان خانه و دانشگاه، در حالیکه ناچار بودم هر روز یک مسیر دو-سه ساعته را (با احتساب ترافیک) طی کنم، شروع به خواندنش کردم. خوب یادم هست که تمام غروب های مسیر برگشت، در حالیکه در گوشه ای از مینی ون نشسته بودم تا به مرکز شهر برسم و دوباره سوار ماشین های خطی شوم، کتاب در دستم بود اما پیش نمی رفت. کتاب بیشتر از دوران کودکی جین پیش نمی رفت و اعصابم را خورد میکرد. آخرش هم که بعد از کلی کلنجار نصفه ماند. بعدترها هم چند بار خودم را مجبور کردم ادامه اش دهم، اما هر بار به هر دلیلی نشد. انگار نمیخواست پیش برود. در نهایت چند سال بعد، وقتی دوباره شروع به درس خواندن کرده بودم، یک روز احساس کردم وقتش شده و دلم میخواهد ادامه قصه جین و آقای راچستر و دختر کوچولوی فرانسوی را بدانم، ادامه را از سر گرفتم و این بار شد و به پایان رسید.

 

4. یک وقتی هست که میدانی باید بالاخره با چیزی مواجه شوی، میدانی یک روز می رسد که باید این مسئله را حل کنی اما این را هم میدانی که الان وقتش نیست، توانش را نداری، الان زمان، زمان مناسب این کار برای تو نیست.
پس صبر می کنی، یعنی باید صبر کنی... صبر و صبر و صبر. آنقدر که آماده شوی. بعد یک روز صبح از خواب بیدار شوی و به خودت بگویی الان وقتش است. بروی و بشینی پای مسئله و حلش کنی. بعد ببندی‌ اش و بذاری توی قفسه و تمام.

 

5. بهش می گویم میدانم اینطور نمی شود. بالاخره باید یک روز ببینمش و سنگ هایمان را با هم وا بکنیم. با هم روبرو شویم و قبول کنیم که بخشی از زندگی همیم. اما الان نمی شود. انگار الان وقتش نباشد، الان آماده اش نباشم یا چیزی شبیه این. اما همیشه همینطور نمی ماند. بالاخره یک روز مجبور میشوم آماده شوم. بالاخره یک روز سکانسی شبیه خوابم تعبیر می شود. توی خیابان یا روی یک نیمکت توی پارک با او مینشینم و در حالیکه تمام مدت تپش قلب دارم، فراموش میکنم چه در این سالها به سرم آماده و لبخند میزنم و میگویم اوضاعت خوبه؟ و مواظب خودت باش!
بعد میروم پی زندگی ام و ادامه ای را از سر میگیرم که می دانم او در آن هست اما جزئی از آن نیست.
اما الان نمی شود، الان وقتش نیس. باید وقتش برسد. باید وقتش بکشد!

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۹ ، ۰۹:۱۴
سایه نویس

به خودت افتخار کن جانم
به خودت بابت روزایی که گذروندی افتخار کن...

 

بابت تموم صبح هایی که آفتاب نزده، با تن خسته از جات بلند شدی و خودتو آماده جنگ های نابرابرِ زندگی‌ کردی،
بابت تلاش هایی که کردی تا زندگی رو به کام خودت و عزیزات ذره ای شیرین تر کنی یا آینده رو قشنگ تر از امروزت بسازی،
بابت غصه ها و دلتنگی هایی که پشت چهره آرومت پنهون کردی،
بغض هایی که با یه لیوان چای سر کشیدی،
اشک هایی که نریختی...

 

بابت تلاش هایِ تا آخرین نفس،
خم شدن ها و زانو نزدن،
نامردی دیدن ها و دَم نزدن...

 

بابت قوی بودن ها تو اوج ضعف،
شب بیداری ها و چه کنم چه کنم ها و گرفتن تصمیم های سخت،
بابت خوابیدن با اشک...

 

بابت ”خوبم” گفتن های دروغکی، لبخندهای ساختگی...
شکستن های بی صدا و رو پا موندن های زورکی...

بابت اشتباه کردن ها و مسیرو عوضی رفتن ها و کله خری ها و دیوونه بازی ها...
بابت شکست خوردن ها

بابت قهقهه های از ته دل،
سرخوشی ها و بی خیالی طی‌ کردن ها و ”به یه وَرَم” گفتن ها

بابت خوندن های زیاد، گوش کردن های زیاد،
حرف زدن های زیاد، نوشتن های زیاد...

 

بابت سکوت کردن،
فقط شنیدن
شنیدن و شنیدن و شنیدن...

 

بابت زنده گی کردن و زندگی کردن...

 

به خودت افتخار‌ کن جانم
بابت تموم این سالهایی که گذروندی
به خودت افتخار کن جانم
بابت تموم سالهایی که قراره بگذرونی...

 

پ.ن: 25! به همین سادگی سالا میان و میرن...

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۹ ، ۰۰:۰۰
سایه نویس