تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
ول کن جهان را...چایی ات یخ کرد!


۲ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱. ۶ ماه
دقیقا ۶ ماه و ۶ روز است که ما خانه نداریم!
۶ ماه پیش من بودم و مادر و یک چمدان لباس، و وسایلی که به لطف یکی از اقوام توی ایوان خانه شان جا گرفته بود و مقصدی که معلوم نبود در شمالی ترین نقطه ایران است یا جایی حوالی پایتخت یا نقطه ای در جنوب.
۶ ماه پیش من بودم و مادر و یک چمدان و امید به اینکه کمکی از راه میرسد و بالاخره راهی باز میشود و این بلاتکلیفیِ مدام به پایان میرسد.
۶ ماه گذشت و من ماندم و مادر و یک چمدان
و بلاتکلیفی ای که پایان نیافت و ادامه دارد
تا به امروز....
که دقیقا ۶ ماه و ۶ روز است که ما خانه نداریم!

۲. مینشینم توی اتاقی که مال من نیست، با دیواری که مال من نیست، در کنار پنجره ای که مال من نیست و وسایلی که مال من نیست؛ و با خود فکر میکنم خانه داشتن، سقفی برای خود داشتن، به جایی تعلق داشتن، مقصدی داشتن، حس خوبی است!

یک چهاردیواری که سندش هم به نامت نباشد، اصلا اجاره ای باشد، یک متری باشد، اما بشود بعد از یک روز طاقت فرسا، به آن پناه برد و خستگی ها را، حتی برای لحظه ای، روی زمین گذاشت و نگران نبود که بیرون از آن چهاردیواری قرار است آسمان به زمین بیاید یا نه
دلار و یورو به فلک بکشد یا نه
سقف بالای سر آدم خراب بشود یا نه!
نشسته ام توی اتاق ۱۰ متری ای که مال من نیست با دیوار ها و پنجره و وسایلی که مال من نیست و به خانه ای فکر میکنم که ۶ ماه هست که خانه من نیست!

۳. باید از اینجا برویم!
باید برویم شهری که دوستش نداریم و در کنار آدم هایی که دوستشان نداریم، روزگاری که دوستش نداریم را بگذرانیم!
و تمام این ها تصمیم من بوده
این تصمیم را پررنگ تر نوشتم بلکه بعدها یادم بماند خودم خواستم
که خودم در پاییزی ترین روز سال به خیابان ها رفتم
ساعت ها قدم زدم
چند قطره اشک ریختم
و روبروی امن ترین نقطه زندگی ام، دریا، جسورانه ترین تصمیم زندگی ام را گرفتم!
رفتن!
رفتن به جایی که دوستش ندارم!
رفتن به جایی که دوستش ندارم اما قرار است برایم ”خانه” شود
خانه ای که ۶ ماه و ۶ روز است ندارم!!


سایه نویس ۹۷-۷-۱۴ ۱ ۳ ۹۸

سایه نویس ۹۷-۷-۱۴ ۱ ۳ ۹۸


کلاس پنجم بودم!
یادم نیس سر کدوم درس بود،
خانم ”ج” داشت از جنگ ایران و عراق می گفت که ازش پرسیدم: وقتی عراقیا این همه بلا سرمون آوردن، چرا هنوز باهاشون خوبیم؟
گفت: تا آخر عمر که نمیشه با کسی بد بود.
گفتم: پس چرا باید با آمریکا بد باشیم؟
یه نگاه بهم انداخت و با تندی گفت: اون فرق داره.
بعدشم صد بار نگفتم سوالایی که به درس ربطی نداره نپرسید؟!
و دیگه ادامه نداد.

اون روز، گذشت...
روزهای مثلِ اون هم.
من دیگه هیچوقت در مورد جنگ از هیچ احدی سوال نپرسیدم!
اما هنوزم که هنوزه وقتی یاد کوچه های خرمشهر و غربت مردمش میفتم، با خودم میگم:
یعنی اونا از کاراشون پشیمون شدن که بخشیدیمشون؟
یعنی اگه پاش برسه و دوباره تاریخ تکرار شه، دیگه نمیان به جنگمون؟



سایه نویس ۹۷-۷-۰۱ ۲ ۱ ۶۳

سایه نویس ۹۷-۷-۰۱ ۲ ۱ ۶۳


من به نوشتن نیاز داشتم.
مثل یک مرض بود، یک مخدر، یک اجبار؛
ولی باز هم دوست نداشتم خودم را نویسنده بدانم.
شاید به خاطر این بود که نویسنده های زیادی دیده بودم که بیشتر از این که وقت برای نوشتن بگذارند وقتشان را صرف بی اعتبار کردن همدیگر می کردند، نق می زدند و همدیگر را سلاخی می کردند و پر از تکبر بودند.
آفریننده ما این هایند؟
همیشه همینطور بوده؟
شاید...
شاید نوشتن شکلی از نق زدن باشد.
بعضی ها بهتر از بقیه غُر می زنند.

چارلز بوکوفسکی

.........

یک کوچیده از بلاگفا که از شخصی ترین احساساتش مینویسد
لطفا اگر او را شناختید به روی خودتان نیاورید و رد شوید
بگذارید اینجا تا ابد "شخصی" بماند

.........