تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
ول کن جهان را...چایی ات یخ کرد!


خواب میم و مادرش را دیدم. 

میم را از دوران مدرسه میشناختم. به مادرش میگفتیم کلانتر، از بس که در کار همه سرک میکشید و فضولی میکرد. در کار دخترش هم... زندگی نگذاشته برای دختر بیچاره.
میم ۱۸ ساله بود که ازدواج کرد. با گریه، با زجه بوره... ازدواج کرد که رها شود. رها نشد. ۲۰ ساله بود که برگشت خانه پدری‌اش... خانه‌ای که از آنجا فرار کرده بود.

حالا آمده بود به خواب‌های من... چه شده بود؟ چطور بود؟ کجا بود اصلا؟


....

 

میم دختر جذابی بود. جذاب و هنرمند. بلد بود چطور با چیزهای کوچک و دم دستی، چیزای قشنگ تزیینی درست کند. من بلد نبودم!
با مهره و کش و اینجور چیزها گردنبند درست میکرد، با نخ‌های رنگی دستبند درست میکرد، با فلز اگر میتوانست گوشواره و انگشتر درست میکرد. میم بلد بود خوب آرایش کند، بلد بود خوب خط چشم بکشد. بلد بود دل پسرها را ببرد. من بلد نبودم!

مادر میم کدبانو بود. از همان‌ها که میگویند از هر انگشتش هزار هنر میریزد. بلد بود چطور و چگونه پول دربیاورد. با اینکه وضع مالی‌شان خوب بود سبزی درست میکرد، سیر درست میکرد، پیاز و نعناع درست میکرد و به در و همسایه و دوست و آشنا میفروخت. مادر میگفت کارش خوب و تمیز است. مادر میگفت زحمتکش است. مادر راست میگفت.


...

 

میم را از دوران مدرسه میشناختم. دوران خیره سری‌ها و قهر و آشتی‌ها... هم کلاس بودیم و هم مسیر و همراه‌. با قهر و آشتی‌های مدام و دنیاهای متفاوت... من کمی مغرور و خیره سر، او کمی شر و شیطان ولی مهربان!
هم را خوب میشناختیم. خوبی و بدیِ هم را، زندگی‌های هم را. او وضع ما را میدانست و ما وضع او را... او از ما خبر داشت و ما از او...

نمیدانم چه شد دور شدیم از هم. ما از او و او از ما.
خبر طلاق خودش و مادرش را همزمان شنیدیم. از کی؟ یادم نیست!! فقط یادم هست که حیرت زده بودیم، حیرت زده و غمگین

 

...
 

خواب میم و مادرش را دیدم.

توی خوابم با هم بودند درست مثل قبل. با هم نمیساختند درست مثل قبل. از خواب که پریدم ساعت سه صبح بود. عرق زده و حیران،‌ توی عالم خواب و بیداری شروع کردم به جستجوی اسم و فامیلش به ۲۳۴ شیوه مختلف در اینستا. بالاخره پیدایش کردم و ریکوییست فرستادم. بعد در همان خواب و بیداریِ سه صبح، جریان را برایش نوشتم و خوابیدم. انگار که آسوده شده باشم.

...

 

وویسش را که باز کردم شوکه شدم. انگار که پرت شده باشم در ناکجاآبادی که نمیدانم کجاست...
با همان صدای آشنایش، با لحنی که تندی‌اش رنگ عصبانیت داشت گفت که من نباید خواب او و مادرش را با هم ببینم... گفت که مادر ندارد و نمی‌خواهد از او چیزی بشنود و چیزی در موردش بداند. فکر می‌کرد می‌خواهم از مادرش برایش خبر ببرم یا از او به مادرش خبر بدهم. فکر می‌کرد میخواهم از اوضاعش سردربیاورم. 

 

من نمیخواستم از مادرش چیزی بگویم. من نمیخواستم از او چیزی بشنوم. من حال خودش را میخواستم بپرسم. خود خودی که زمانی دوستم بود، خود خودی که توی خوابم بود...


...


همه چیز همانطور که میخواهی پیش نمیرود. قصه ها گاهی نیمه می مانند و گاهی تمام میشوند.
قصه میم و مادرش را نمیدانم، ولی به گمانم با این همه فاصله و این همه سوء تفاهم قصه من و میم حتما در همین نقطه به پایان رسیده. حداقل توی ذهن من!


سایه نویس ۹۹-۷-۱۴ ۱ ۲ ۱۶

سایه نویس ۹۹-۷-۱۴ ۱ ۲ ۱۶


میگم: تو که بری از اینی که هستمم تنهاتر میشم. دیگه نه جای موندن دارم نه نای موندن! 

 

میگه: میرم که منتظرت بمونم. بلکه بکنی از این قفسی که هم روحتو گرفته، هم جسمتو!

 

میگم: چهارشنبه‌ها چشم انتظار حرفامون میمونه، 
چشم انتظار داستان خوندن و حرف زدن و داستان خوندن و کافی خوردن و داستان خوندن و هیچی نگفتن!
کاش یه روز‌ِ چهارشنبه برگردی....

 

میگه: برنمیگردم اما جاش یه روز چهارشنبه منتظرت میمونم،
یه روزِ پاییز...
که زنگ بزنی بگی‌ من اومدم و کجایی !
بعد به یاد تک تک روزای قدیم، تک تک خیابون های طول  و دراز شهرو پیاده بریم و کافی بخوریم و کیف کنیم از دنیایی که بالاخره واسه هر دوتامون خونه شده

 

میگم: خونه...
لبخند میزنه و میگه: خونه!


سایه نویس ۹۹-۷-۱۰ ۱ ۲ ۱۰

سایه نویس ۹۹-۷-۱۰ ۱ ۲ ۱۰


بیکارم و کارهایی که هیچوقت دوست نداشتم را انجام میدهم
میروم آشپزخانه و غذا میپزم، کاری که در حالت عادی محال است انجام دهم، حتی اگر از گرسنگی بمیرم!

 

سبزی‌کاری میکنم...
میروم از باغچه خاک می آورم و الک میکنم و توش چیزهایی میکارم که هیچوقت نمی‌کاشتم 
و منتظر می‌مانم...
منتظرِ سبز شدن، رشد کردن، قد کشیدن...

 

می‌نشینم به دوخت و دوز... کوبلن میبافم، پنج تا میبافم و ششمی را خراب میکنم. بلد نیستم. از این چیزها سردرنمی‌آورم. عصبی می‌شوم.

 

کتری را پر آب میکنم. ذهنم پرواز میکند سمت غروب‌های کافه...
خانومی با بچه‌اش آمده و کیکی که دفعه قبل سفارش داده بود را میخواهد...
خانم را میشناسم. کیکی که میخواست را میشناسم. میدانم با چه گارنیش و دیزاینی میخواهد. با الف بر سرش کل کل میکنم، او برنده می‌شود، او کیک را آماده می‌کند‌..


کتری قل میزند. تلویزیون شب برهنه میدهد. چای میگذارم و صبحانه آماده میکنم. شب برهنه ادامه میابد. خانم منتظر کیک است. بچه‌اش به داخل کافه نگاه می‌کند. کیک را برایش میبرم. ساعت ۶ است. لبخند میزنم. کار تمام شده. خداحافظی میکنم و میروم.‌ شب برهنه تمام میشود...


سایه نویس ۹۹-۷-۰۳ ۱ ۳ ۱۵

سایه نویس ۹۹-۷-۰۳ ۱ ۳ ۱۵


اول صبحی اینو خوندم و حس کردم دوست دارم یه جا و با یکی شریک شم... پس اینجا ثبتش کردم

 

"مردم از من میپرسند الان که همسرم فوت شده آیا باز هم به اینکه در آن دنیا ببینمش بى اعتقادم؟

جواب من همیشه یکى است، زندگى بدون او بى اندازه درد آور است، اما من و او همواره اعتقاد داشته ایم که این تنها فرصتى است که با همیم، از این رو مادامى که با هم بودیم از تک تک لحظه هایمان لذت بردیم. همینکه در میان اینهمه کهکشان و این همه سال من و او، در یک نقطه از عالم و در یک زمان همدیگر را یافته بودیم خود معجزه بود، معجزه اى که هر لحظه اش را غنیمت شمردیم. آن گونه که او مرا میپرستید و آن گونه که زندگى مان را با رفتارش لذت بخش میکرد از هر نیروى ماورالطبیعه اى رویایى تر بود. ما در گوشه اى از این عالى بیکران، یکدیگر را یافتیم، و سالها کنار هم زیستیم. این هر روز براى من چون معجزه بود"

 

بخشی از نامه آن درویان بعد از مرگ همسرش کارل ساگان (فیزیکدان برجسته)


سایه نویس ۹۹-۵-۲۳ ۱ ۲ ۱۸

سایه نویس ۹۹-۵-۲۳ ۱ ۲ ۱۸


جایی از مجله سان را میخواندم که قلبم را لرزاند...

نه از آن لرزش های کوچک که مثل نسیم بیاید و ‌برود. از آنها که نفس را در سینه حبس میکند و قلب را به قیلی ویلی می اندازد. انگار که در بی حواسی خوردن یک بستنی، بوسیده شده باشی یا در جمعی نامعلوم از پشت یک دیوار شنیده باشی که کسی دوستت دارد...

بعد یکهو فکر کردم کاش کسی بود تا این حس را، این شوق را، این خوشی زیر پوست دویده را با او قسمت کنم

نبود... کسی که ادبیات بداند و ادبیات بخواند و شوق خواندن بی قرارش کند، یا که نه... اصلا ادبیات نداند اما چینش کلمات قلقلکش دهد. این تامل روی کلمات سرخوشش کند. نبود...  "او"یی نبود که این زمزمه ها را با او شریک شوم.

توی ذهنم به دنبال کسی بودم و جز اینجا، جز این حیاط خلوت، مأمنی نبود. پس این چند خط از آن نوشته بلند را اینجا می نویسم تا روزی که کسی باشد و گوش شنوایی:

 

"عوض" شده ام و جا به جا. از کجا تا به اینجا. مثلا همین که دیگر صحبت از دلخوشی که می شود بلافاصله ناسزا نمی گویم به این بهانه که کوچک است و با این توهم که دل سِتُرگ به این سادگی ها تن نمی دهد به امر پیش پاافتاده. انگار جا که بیفتی هم قدر کوچک را می دانی و هم شأن پیش پا افتاده را. زمان نشان می دهد چه خون دل ها باید خورد برای فهم و کشف همین دلخوشی ها که نادرتر می شوند و صیدشان استعداد می خواهد و ای بسا قدرت. معلوم می شود راز و رمزی هم اگر باشد در همین در دسترس است؛ در همین روزمره ی خالق و مبدع که تو و دانشت را دست به دست می کند تا "دیگری" سر بزند. همین هم اکنون و همین جایی که در پس هر لحظه اش غیرمنتظره ای در کمین است و وسوسه ای که تو را می خواند به خود یا به جایی دیگر. آن جایی دیگرِ افسانه ای. تازه این دلخوشی ها از امید معصوم ترند. تو را به عرش نمی برند تا سقوط اجتناب ناپذیر گردد. همراه لحظاتت هستند تا تنها نباشی؛ از این ستون به آن ستون. تا سنگینی زندگی کردن بشود سبکی بار هستی. با این همه عوض هم که شده باشی و مثلا دل یکدله کرده باشی ک "کوچک زیباست"، هیچ فراموش نمی کنی خاطره ی یک "بزرگ بینی" را. هر چقدر هم که جا به جا شده باشی آدم توبه کار همه ی توانایی و استعدادش را برای تجربه ی دلخوشی از دست می دهد. خاطره ی یک "بزرگی از دست داده" او را از درک دلخوشی عاجز می کند. چه وقتی گوش می سپرده است به اسکار وایلد: "باید همیشه ماه را نشانه بگیری. به ماه هم که نرسی از وسط ستاره ها سر در می آوری."

 

پ.ن: قسمت بولد شده بخشی از متن "از امید معصوم تر" به قلم سوسن شریعتی که در شماره پنجم از مجله سان با عنوان دلخوشی، در زمستان 98 منتشر شد.


سایه نویس ۹۹-۵-۰۶ ۰ ۰ ۱۳

سایه نویس ۹۹-۵-۰۶ ۰ ۰ ۱۳


1. بعد از دو سال آمده بود مرا ببیند و برود. البته درست ترش این است که اصلا برای دیدن من نیامده بود، برای کار دیگری آمده بود که این بین چون منم در آن شهر بودم خواسته بود مرا ببیند و برود. نمانَد. برود. ببیند و برود.
ابن چند کلمه را با تاکید زیاد مینویسم که وقتی چند صباحی گذشت و خواستم از دلِ این ماجرا، تراژدی عاشقانه ای درآورم، چشمم به این چند جمله بخورد و نتوانم! به همین سادگی!

 

سرکار بودم که زنگ زد. گفت میخواهد مرا ببیند، البته خودش نگفت. کس دیگری را واسطه کرد برای دیدن من. چیزی نگفتم. احساس کردم چیزی برای گفتن ندارم. بعد از دو سال میدیدمش که چه؟ چه میگفتم؟ چه میگفت؟
میخواستم بگویم «سلام چطوری؟» یا «این مدت خوش گذشت؟» بعد هم را بغل کنیم و جدا شویم تا دو سال دیگر که باز می آید و مرا می بیند و باز می رود؟ نمی ماند؟ مرا همراه خود نمی برد؟

 

2. همه چیز به وقتش می کشد. این را یک روز، وقتی که یک دخترک نوجوان بودم و با بلوغ و جوش های دوران دبیرستان سر و کله میزدم فهمیدم.
داستانش هم برمیگردد به زمانی که اول دبیرستان بودم. سر زنگ زیست شناسی یک مبحث جالب در مورد ژنتیک مطرح شد و من سوالی از معلم زیست پرسیدم. معلمم لبخند زد و گفت: ”میای رشته تجربی، سال سوم کتاب زیست شناسی، درس فلان جواب سوالت رو میگیری. الان وقتش نیست.”
آن روز فکر کردم لابد مرا پیچانده، بعدترها اما فهمیدم واقعا وقتش نبوده. اگر توضیحی هم میداد به عقل آن روزهای من قد نمیداد. راست میگویند همه چی به وقتش می کشد.

 

3. یک عادت عجیبی دارم توی کتابخوانی. کتاب را باید به وقتش بخوانم. وقتش هم اصلا از داده و الگوریتم خاصی پیروی نمی کند. صرفا انگار می دانم وقت این کتاب الان است و وقت آن یکی الان نیست... مثلا همین جین ایر فقید! سالها قبل، در مسیر میان خانه و دانشگاه، در حالیکه ناچار بودم هر روز یک مسیر دو-سه ساعته را (با احتساب ترافیک) طی کنم، شروع به خواندنش کردم. خوب یادم هست که تمام غروب های مسیر برگشت، در حالیکه در گوشه ای از مینی ون نشسته بودم تا به مرکز شهر برسم و دوباره سوار ماشین های خطی شوم، کتاب در دستم بود اما پیش نمی رفت. کتاب بیشتر از دوران کودکی جین پیش نمی رفت و اعصابم را خورد میکرد. آخرش هم که بعد از کلی کلنجار نصفه ماند. بعدترها هم چند بار خودم را مجبور کردم ادامه اش دهم، اما هر بار به هر دلیلی نشد. انگار نمیخواست پیش برود. در نهایت چند سال بعد، وقتی دوباره شروع به درس خواندن کرده بودم، یک روز احساس کردم وقتش شده و دلم میخواهد ادامه قصه جین و آقای راچستر و دختر کوچولوی فرانسوی را بدانم، ادامه را از سر گرفتم و این بار شد و به پایان رسید.

 

4. یک وقتی هست که میدانی باید بالاخره با چیزی مواجه شوی، میدانی یک روز می رسد که باید این مسئله را حل کنی اما این را هم میدانی که الان وقتش نیست، توانش را نداری، الان زمان، زمان مناسب این کار برای تو نیست.
پس صبر می کنی، یعنی باید صبر کنی... صبر و صبر و صبر. آنقدر که آماده شوی. بعد یک روز صبح از خواب بیدار شوی و به خودت بگویی الان وقتش است. بروی و بشینی پای مسئله و حلش کنی. بعد ببندی‌ اش و بذاری توی قفسه و تمام.

 

5. بهش می گویم میدانم اینطور نمی شود. بالاخره باید یک روز ببینمش و سنگ هایمان را با هم وا بکنیم. با هم روبرو شویم و قبول کنیم که بخشی از زندگی همیم. اما الان نمی شود. انگار الان وقتش نباشد، الان آماده اش نباشم یا چیزی شبیه این. اما همیشه همینطور نمی ماند. بالاخره یک روز مجبور میشوم آماده شوم. بالاخره یک روز سکانسی شبیه خوابم تعبیر می شود. توی خیابان یا روی یک نیمکت توی پارک با او مینشینم و در حالیکه تمام مدت تپش قلب دارم، فراموش میکنم چه در این سالها به سرم آماده و لبخند میزنم و میگویم اوضاعت خوبه؟ و مواظب خودت باش!
بعد میروم پی زندگی ام و ادامه ای را از سر میگیرم که می دانم او در آن هست اما جزئی از آن نیست.
اما الان نمی شود، الان وقتش نیس. باید وقتش برسد. باید وقتش بکشد!


سایه نویس ۹۹-۴-۲۱ ۲ ۴ ۲۵

سایه نویس ۹۹-۴-۲۱ ۲ ۴ ۲۵


به خودت افتخار کن جانم
به خودت بابت روزایی که گذروندی افتخار کن...

 

بابت تموم صبح هایی که آفتاب نزده، با تن خسته از جات بلند شدی و خودتو آماده جنگ های نابرابرِ زندگی‌ کردی،
بابت تلاش هایی که کردی تا زندگی رو به کام خودت و عزیزات ذره ای شیرین تر کنی یا آینده رو قشنگ تر از امروزت بسازی،
بابت غصه ها و دلتنگی هایی که پشت چهره آرومت پنهون کردی،
بغض هایی که با یه لیوان چای سر کشیدی،
اشک هایی که نریختی...

 

بابت تلاش هایِ تا آخرین نفس،
خم شدن ها و زانو نزدن،
نامردی دیدن ها و دَم نزدن...

 

بابت قوی بودن ها تو اوج ضعف،
شب بیداری ها و چه کنم چه کنم ها و گرفتن تصمیم های سخت،
بابت خوابیدن با اشک...

 

بابت ”خوبم” گفتن های دروغکی، لبخندهای ساختگی...
شکستن های بی صدا و رو پا موندن های زورکی...

بابت اشتباه کردن ها و مسیرو عوضی رفتن ها و کله خری ها و دیوونه بازی ها...
بابت شکست خوردن ها

بابت قهقهه های از ته دل،
سرخوشی ها و بی خیالی طی‌ کردن ها و ”به یه وَرَم” گفتن ها

بابت خوندن های زیاد، گوش کردن های زیاد،
حرف زدن های زیاد، نوشتن های زیاد...

 

بابت سکوت کردن،
فقط شنیدن
شنیدن و شنیدن و شنیدن...

 

بابت زنده گی کردن و زندگی کردن...

 

به خودت افتخار‌ کن جانم
بابت تموم این سالهایی که گذروندی
به خودت افتخار کن جانم
بابت تموم سالهایی که قراره بگذرونی...

 

پ.ن: 25! به همین سادگی سالا میان و میرن...


سایه نویس ۹۹-۳-۲۱ ۱ ۴ ۳۸

سایه نویس ۹۹-۳-۲۱ ۱ ۴ ۳۸


هشت مارس مبارک
مبارک شمایی که از دورترین نقطه شهرستان با کلی اما و اگر و شرط و شروط رفتی یه شهر بزرگتر درس بخونی و واسه خودت کسی بشی اما پشت سرت گفتن رفته دنبال شوهر!!
مبارک شمایی که به هر جا رسیدی گفتن تا وقتی شوهر نکردی و زندگی تشکیل ندادی ارزش نداره و سر و سامون نگرفتی!

 

هشت مارس مبارک
مبارک شمایی که واسه برداشتن یه ابروی ساده تا مدتها با پدر و مادرت کل کل و دعوا داشتی، مبارک شمایی که قایمکی از گوشه خیابون رژ میخریدی تا ببینی خوشگل شدن چه جوریه، مبارک شمایی که قایمکی عاشق میشدی، قایمکی فارغ... مبارک شمایی که واسه ساده ترین حقت، حق اینکه چی بپوشی و چه جور بپوشی و کجا بری با زمین و زمان جنگیدی! 


هشت مارس مبارک
مبارک شمایی که واسه ۹-۱۰ شب برگشتن به خونه حرف شنیدی... همسایه ها گفتن معلوم نیست تا این موقع کجا ول بوده، برادرت که دوی شبم به زور میومد خونه بهت گفت فاحشه، پدر و مادرتم اخم و تَخم کردن و سر تاسف تکون دادن که خوب نیست دختر تا این موقع شب بیرون باشه!


هشت مارس مبارک
مبارک شمایی که واسه آینده ات جدی بودی، کار‌ کردی و جون کندی و شب بیداری کشیدی تا به مدارج بالای شغلی برسی، با هزار جور تبعیض و تحقیر و تجاوزای روحی و جسمی دست و پنجه نرم کردی، با هزار مدل قانون سر و کله زدی اما تا به یه جایگاه رسیدی همه گفتن با گنده ترا لاس زده و از بَر و روش استفاده کرده!  


هشت مارس مبارک
مبارک شمایی که پا به پای شوهرت واسه زندگی زحمت کشیدی، هم خونه کار‌ کردی هم بیرون، کم خوردی و کم پوشیدی و کم خوابیدی اما تا حرف سهمت از دُنگ خونه و ماشین شد، تا حرف از حضانت بچه ت شد، گفتن هوا برت داشته و زبونت دراز شده


هشت مارس مبارک
مبارک شمایی که خواستی واسه خیانت شوهرت جدا شی، خانواده ت گفتن خوشی زده زیر دلش، خانواده شوهرت گفتن زن زندگی نبوده، دادگاه گفت کوتاه بیا بشین خونه، فامیلا گفتن میخواد طلاق بگیره آزاد باشه که بگرده، مردم گفتن دنبال مهریه است، شوهرت گفت مگه کار غیرقانونی کردم؟ خدا خودش گفته تا چهار تا حلاله!

 

هشت مارس مبارک
مبارک شمایی که هر لحظه به روح و جسمت تجاوز شد... با تحقیرهای تو خونه، با جهنم جهنم گفتن های تو مدرسه، با متلک های سرِ کوچه، با تعقیب شدن ها و دست مالی شدن های ناغافل و بی بهونه... 
مبارک شمایی که تا صدات بلند شد و کمک خواستی گفتن کرم از خود درخته!!
تا یه کم به خودت رسیدی گفتن لابد دلش میخواد...
تا صدات در اومد گفتن خفه!

 

هشت مارس مبارک
مبارک شمایی که نهایت راهت شد ازدواج و بچه داری! که تو اوج نوجوونی مجبورت کردن آرزوهاتو چال کنی و تا زیاده خواه نشدی بله رو بگی و زودی دو تا بچه بیاری که شوهرت به راه بمونه! اما تو دست نکشیدی، واسه بچه هات جنگیدی... واسه خوب بزرگ شدنشون، درس خوندنشون، مستقل شدنشون... واسه اینکه اونا دیگه راه تو رو نرن، اونا دیگه تهِ آرزوهاشون نشه دو تا بچه و مادری که یادش نیست آرزوش چی بوده! 

 

هشت مارس مبارک همتون
مبارک شمایی که داستانتون تو این سطرها جا نمیشه اما به هر دری زدید که داستانتون، ادامهٔ تحقیر و تبعیض نباشه، ادامهٔ شکوفایی باشه!
روز زن مبارکتون


سایه نویس ۹۸-۱۲-۱۸ ۱ ۴ ۱۳۰

سایه نویس ۹۸-۱۲-۱۸ ۱ ۴ ۱۳۰


اومدم سر یه کار جدید که اولین سوال کارمنداش ازم این بوده که... چرا کار میکنی؟ 😐 و بنده در کمال شگفتی تنها چیزی که در مقابل این سوال عجیب از دهنم در اومده این بوده که... «به همون دلیل که بقیه کار میکنن!!»
و باز شنیدم که «آخه دخترا ساپورت مالی میشن و نیاز نیست کار کنن مخصوصا اگه وضع مالیشون خوب باشه»
و من باز میگم: «به نظر من هر آدمی از یه سنی به بعد نیاز داره کار کنه، چه دختر باشه چه پسر! حالا بعضیا دوست دارن  هنوز از پدر مادرشون پول تو جیبی بگیرن و روشون میشه، اون دیگه یه بحث دیگه است!!»
و این مکالمه همچنان با بهت و حیرت من ادامه داره
هر روز و هر روز
هر لحظه و هر لحظه
و دارم فکر میکنم چرا و به چه علت این حجم از نیروی فکری و انسانی صرفا به خاطر «زن بودن» باید راکد بمونه و از دست بره چون جامعه فکر میکنه دختر کار نمیکنه مگه اینکه حوصله اش سر رفته باشه، مگه اینکه خانواده اش فقیر باشن، مگه اینکه هنوز ازدواج نکرده باشه، مگه اینکه کاری در شأنش باشه (هنوز نمیدونم این شأن در این جامعه دقیقا به چه معناست!!) و...
یا خود دخترا فکر میکنن هر کاری رو نباید انجام بدن، نیاز نیست کاری انجام بدن یا اگه انجام میدن صرفا واسه سرگرمیه و وقت گذرونی، و لزومی نداره خیلی خودشونو خسته کنن چون درنهایت قراره ازدواج کنن و از کار بیان بیرون

 

من در بهت و حیرت میمونم
و شما رو با کلیشه های هر روزه تنها میذارم

 

پ.ن ۱: اینترنت قطع شده و کار و کاسبی ها پا در هواست و اوضاع حتی در‌خوشبینانه ترین حالت ممکن هم خوب نیست
این بین تنها مامنی که برامون باقی مونده اینجاست
مثل جوجه تیغی های عصر یخبندان بچسبیم به هم واسه زنده موندن و زنده نگه داشتن... زنده نگه داشتن «کلمه»! البته اگه کلمه ای باقی مونده باشه!
پ.ن ۲: این متن مال الان نیست... قدمتش برمیگرده به اواخر تابستون و کار قبلیم! دارم سعی میکنم بازمونده نوشته هام رو توی این اوضاع نجات بدم... انگار که اینجا تنها جای باقی مونده باشه
یه نوشته مرتبط هم دارم که تو لینک زیره
دوست داشتید بخونید:
http://hayaatkhalvat.blog.ir/post/13/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%D9%84%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%AF#section


سایه نویس ۹۸-۸-۲۸ ۲ ۱ ۱۵۲

سایه نویس ۹۸-۸-۲۸ ۲ ۱ ۱۵۲


1. دکتر شین رویای نوجوونی من بود. هفت سال پزشکی عمومی خونده بود و یه شب سر یکی از کشیک ها و تو اوج به لب رسیدن جون از خودش پرسیده بود من اینجا چه غلطی میکنم؟ و همین جرقه ای شده بود واسه اتفاقات بعد! راه رو سوا کرده بود و رفته بود ینگهء دنیا واسه خوندن روانشناسی عمقی (یونگی)، و بعدترها برگشته بود واسه درس دادن و مطب داشتن و مشاوره دادن با یه دوره کوتاه تحصیلات تکمیلی! میگفت خیلی کتاب نخونده ولی آدم زیاد دیده! کارشو بلد بود، همون چیزایی رو میگفت که آدما «میخواستن» بشنون حتی اگه با چیزایی که «باید» میشنیدن فرق داشت

کارش درست بود؟ نمیدونم

لابد اون موقع فکر میکردم درسته که میخواستم شکل اون روانشناس عمقی شم و روان پیچیده آدما رو با عینک یونگی ببینم

لابد حرفاش انقدر واسه ذهن دخترک تحت تاثیر کلیشه های اون زمان که به معنای واقعی تشنه دونستن بود و از دانش سیر نمیشد، جالب بود که بخوام تک تک مجله ها و سایت ها و برنامه ها و کتاب هایی که اون توش حرف میزد و مینوشت رو از بر کنم

دکتر شین، اگر چه سالها بعد و با بالا رفتن مطالعات و تحصیلات آکادمیک در زمینه روانشناسی، نقطه مقابل تموم خوانده ها و یاد گرفته هام شد و راه من از آموزه هاش جدا شد، اگر چه با فروش چند صد هزار تومنی حرفایی که میشد تخصصی تر، علمی تر، به روز تر، کارآمدتر، کم کلیشه تر و با هزینه کمتر زد، تبدیل به «روانشناس بازاری» شد، و اگر چه طبق دانش دنیای جدید به منِ جوجه روانشناسِ سالهای اول دانشکده ثابت شد، «علم» مثل فتوا نیست که بخوایم با متد فرد خاصی پیش بریم و برای هر کلمه احتیاج به «رفرنس» و «دیتای قوی» و «بررسی و تفکر و تامل و تعقل زیاد» داریم، منتهی در شکل گیری منِ امروز تاثیر به سزایی داشت، ازش ممنونم!

 

2. من اگه توی زندگیم به یه نفر مدیون باشم، اون فرد رزیدنت سال آخرِ دکتر ح تو بیمارستان ولایت بوده که دستش رو تا آرنج میکرد تو حلقم که فکم به اندازه کافی باز شه، و صورتم حالت عادیشو از دست نده! من دستشو میگرفتم و فشار میدادم که جلوی این کارشو بگیرم و اون داد میزد میخوای دهنت همینجوری بمونه؟ و باز فشار میداد!

اون لحظه ازش متنفر بودم؟ قطعا بودم!

ازش میترسیدم؟ قطعا میترسیدم!

از اینکه باز جریمه ام کنه که تا فلان ساعت باید بیدار بمونی و تا تمریناتو انجام ندی حق نداری پاتو از بخش بذاری بیرون و غیره

ولی حالا که خودمو جلوی آینه میبینم خدا رو شکر میکنم که اون آدم توی چنین لباسی بی خیال لوس بازی ها و دردهای دخترکِ روی تخت و بی خیال نظرای آدمای اطرافش که چقدر سختگیر و جدی و نامهربونه شد و کارش رو «درست» و همونجور که «باید» انجام داد!

رزیدنت سالِ آخرِ دکتر ح، که مث تموم کسایی که هنوز تخصص نگرفتن، اسمی ازش برده نمیشه اما تو تک تک لحظه های زندگی من، توی لبخندهای بی نقص و قهقهه های از ته دلم نقش داره، همونی که از بیمارا بگیر تا همراه ها، تا خدمه بیمارستان پشت سرش میگن اینا که دکتر نیستن، رزیدنتن! انگار که دکتر بودن به شاخ قول شکستن و مدرک تخصص گرفتنه! که فقط من میدونم دکتر بودن با همین لبخندهای رضایت منه که جای انگشتای امثال اون روشه!

 

3. از دکتر میمِ آنکولوژیست براتون بگم که به مهربونی و خنده های خسته اما دائمیِ روی لبش و یه کوچولو آنتایم نبودنش معروفه...

به آرامشش و الهی شکر گفتناش که واسه من مث ذکر یاکریم میمونه! انگار که کفترها با حضورش جلد خونه شده باشن و نخوان برن

دکتر میم که مطب شخصیشو بسته تا بتونه تو کلینیک دولتی کلی آدم رو با هزینه دولتی ویزیت کنه، که غرغر و دعواهای بیمارهای توی صف رو بشنوه و دم نزنه که میتونست مث خیلی از همکارا همین الان توی یه مطب چندصدمتری لاکشری توی یه برج چند طبقه با منشی‌ شخصی و امکانات خیلی بهتر، ”مریض های از ماه بهترون“ رو ویزیت کنه و پولشو تمام و کمال و حتی بیشتر از اونچه که باید بگیره و تازه کلی آدم هم جلوش خم و راست شن،  که عوض همه اینا توی یه اتاق کوچولو نشسته و با بیمه دولتی و ویزیت زیر ده تومن مریض ویزیت میکنه و غرغر میشنوه و منتظر حقوق و کارانه دولتی که بعد از چند ماه با کلی منت و کسری و استخاره قراره وارد حسابش شه، میشه!

دکتر‌ میم که بدترین خبر دنیا رو به ترسوترین و رنجورترین مریض های دنیا میده و چشاش همپای مریض ها پُرِ اشک میشه و دم نمیزنه و عوضش سعی میکنه با خنده ها و لبخند ها و شوخی های به موقع، همدلی کردن های به موقع و توضیحات به موقع و ساده روحیه مریض رو بهتر کنه و جای غم و ترس و ناامیدی، بذر امید بکاره!

دکتر میم که دانشجوهاش، از استیودنت ها بگیر تا اینترن ها و رزیدنت ها و پرستارا، پشت سرش غش و ضعف میرن و فدای قد و بالاش میشن، که مریض ها حتی جایی بجز کلینیک و بیمارستان، ازش به نیکی یاد میکنن و از خوبی ها و مهربونی هاش و سواد عمیقش میگن.

دکتر میم که شده گاهی عیدها بره تعطیلات، که شده گاهی با تاخیر بره کلینیک و نتونه برنامه بیمارستان و کلینیک رو خیلی دقیق‌ بچینه، که شده گاهی خودشم در اولویت قرار بده اما تا وقتی هست، تا وقتی نیازه باشه، با شرافت و بدون ادا و اصول میمونه!

 

4. دکتر پ که اومد شهر، همه از سواد و تحصیلات و تشخیص سریع و کم نقصش میگفتن

اینکه به آنی بیماری های چشمی رو تشخیص میده و تو کارش نظیر نداره! تازه، دکتر الف که قبل تر، بهترین چشم پزشک شهر بوده و حالا تو مرکز استان مطب داره هم تاییدش کرده!

دکتر پ کارش رو توی مطب سابق دکتر الف و با مریض های چند ده تایی شروع کرد و خیلی زود سر زبونا افتاد! کم کم مریضا دو برابر و سه برابر شدن و توی مطبش جا برای سوزن انداختن نبود. یه مدت بعد یه زمزمه هایی از برادرش شد، برادر دوقلوی دکتر که چشم پزشکه و توی مرکز استان مشغوله و قراره یه روزایی برای ویزیت بیاد.

مطب شلوغ تر شد تا جایی که نوبت ها سالیانه داده میشد

یه مدت بعد زن داداش دکتر که از قرار اونم چشم پزشک بود اومد! حالا توی مطب کوچیک دکتر پ، سه پزشک همزمان ویزیت میکردن با یه تابلو! دیگه خیلی هم مهم نبود مریض مایله کدوم دکتر ویزیتش کنه، چون ممکن بود بره توی اتاق و با یه دکتر دیگه مواجه شه!!! به هر حال شکایتی نبود!!

تنها چیزی که نمایندگی انحصاریش با خانواده پ نبود عینک فروشی بود که چند وقت پیش شنیدم اون هم به لطف خدا توسط خواهرزاده اشون باز کردن و هر مریضی میاد زنگ میزنن عینک فروشی واسش نوبت میگیرن که حتما بره اونجا!! به هر حال اینم روشیه دیگه! چه میشه کرد؟

 

5. برای چندمین بار با شکایت دل دردهای مداوم رفت پیش دکتر نون که تازه مطب زده بود و روی تابلوش نوشته بود: پزشک عمومی، زنان، پوست...

سنی نداشت، حدودا پونزده یا شونزده سال. چند وقتی بود که معده دردای شدید، وقت و بی وقت میومدن سراغش. یه کوچولو استرس داشت و یه کوچولو غم بی دلیل داشت و کلی معده درد که نمیدونست دلیلش از چیه. طبق روند معمول و به درخواست دکتر نون آزمایش خون و ادرار و مدفوع و سونوگرافی انجام شد... هیچ مشکلی نبود! ازمایش ها گواه «هیچی» بود ولی دخترک درد داشت... دخترک درد داشت و دکتر نون میگفت چیزیش نیست و داره ناز میکنه چون دختره و لوسه! دخترک اما درد داشت و نمیدونست چطور ناز میکنه که خودش نمیفهمه و چرا دلش اینطور درد میگیره.... دخترک رفت خونه اش و سعی کرد دیگه ناز نکنه! دردشو پنهون کرد، یک روز، دو روز، یک ماه، دو ماه، سه ماه، یک سال... اضطراب و استرس شدید شد، معده دردها شدیدتر، دخترک کم کم از اجتماع دور شد، دخترک درس نخوند، دخترک حرف نزد، دخترک دیگه با کسی بیرون نرفت، دخترک فقط گریه کرد، دخترک فقط زار زد، دخترک به «نبودن» فکر کرد، دخترک به «کاش صبح پا نشم» فکر کرد، دخترک به «افسردگی» مبتلا شد شاید به این خاطر که یه روز سعی کرد دیگه ناز نکنه!!!

 

6. صدای همهمه و شلوغی از بخشِ رادیوتراپی یعنی دکتر م توی بیمارستانه، سرش شلوغه، به خاطر کمبود جا همه مریضا رو یه لنگه پا نگه داشته توی پذیرشِ کوچیک بخش رادیوتراپی تا بلکه این دستگاه لعنتی که برای بار هزارم خراب شده درست شه و به قول خودش ”این طفلکا که تو این گرما از راه های دور اومدن زودتر اشعه بگیرن و برن خونه هاشون

مثل همیشه اون مونده و یه دستگاه خراب و تماس با جاهای مختلف و پاسخگو نبودنشون و کلی مریض خسته و منتظر و معترض که باید رادیوتراپی انجام بدن و مریض های دیگه و همراه هاشون که جای اینکه برن درمانگاه که فاصله اش با بیمارستان صد قدمه و منتظر باشن تا سر ساعت اعلام شده بره کلینیک و با خیال راحت ویزیتشون کنه، میان بیمارستان و توی این گیر و دار و میون اون همه کار و مریضِ تو نوبت و تلفنی که هر ثانیه زنگ میخوره، مث سایه دنبالش راه میفتن و سر و صدا راه میندازن که: «دکتر، جون بچه ات یه نگاه به پرونده ما بنداز» یا «الهی پیر شی دکتر، کار منو راه بنداز زودتر برم، شب مهمونی دعوتم» یا «مگه نوبرشو آوردی که اینجا ویزیت نمیکنی؟» و جواب دکتر م که برای بار هزارم و با کلافگی داره توضیح میده که جای ویزیت تو کلینیکه، نه بیمارستان

و صدای غرولند مریض ها و همراهاشون که «چهار خط درس خوندن فکر میکنن کی هستن!!» و «اینا همه دزدن! سرطان هم کار خودشونه که پول بره تو جیبشون و اینجوری مردمو علاف کنن» و صدای تایید باقی همراه ها که: «آره، نوه عموی پسر خاله ام که خودشم از این دکتر حسابیاس و طب سنتی کار میکنه میگفت سرطان اصلا وجود نداره و به راحتی با هسته هلو درمان میشه و اصلا نیاز به این همه خرج نیست! خدا لعنتشون کنه که همه جوره میخوان مردمو بچاپن!» و...

صدای همهمه و شلوغی از بخشِ رادیوتراپی یعنی دکتر م تو اتاقشه، داره با هزار جا تماس میگیره که مشکل دستگاه رو حل کنه و گه گاهی به صداهای هر روزه ی اون بیرون فکر میکنه...

این همه تلاش، این همه سال، این همه استرس ارزشش رو داشت؟

دوباره زنگ میزنه، جوابی نیست!

به گل روی میزش نگاه میکنه، به گلی که یکی از مریض هاش به مناسبت روز پزشک و برای تشکر واسش آورده، به لبخند اون زن که حالش خوب شده! اون لبخند... اون لبخندِ پر از امید... اون مادر و بچه کوچیکش و سرطانی که خوب شد... دکتر م توی اون لبخند شریک بود! توی لبخند اون مادر و دختر کوچولوش

مگه واسه همین لبخند نجنگیده بود؟

مگه هر روز، روز اون نبود؟

بود!

تا همیشه و هر روز... تا وقتی میجنگید، روز اون بود!

روزش مبارک!!

روز اون و روز شما...

روز پزشک مبارک


سایه نویس ۹۸-۶-۰۲ ۱ ۴ ۱۹۳

سایه نویس ۹۸-۶-۰۲ ۱ ۴ ۱۹۳


۱ ۲ ۳ ۴ ۵

من به نوشتن نیاز داشتم.
مثل یک مرض بود، یک مخدر، یک اجبار؛
ولی باز هم دوست نداشتم خودم را نویسنده بدانم.
شاید به خاطر این بود که نویسنده های زیادی دیده بودم که بیشتر از این که وقت برای نوشتن بگذارند وقتشان را صرف بی اعتبار کردن همدیگر می کردند، نق می زدند و همدیگر را سلاخی می کردند و پر از تکبر بودند.
آفریننده ما این هایند؟
همیشه همینطور بوده؟
شاید...
شاید نوشتن شکلی از نق زدن باشد.
بعضی ها بهتر از بقیه غُر می زنند.

چارلز بوکوفسکی

.........

یک کوچیده از بلاگفا که از شخصی ترین احساساتش مینویسد
لطفا اگر او را شناختید به روی خودتان نیاورید و رد شوید
بگذارید اینجا تا ابد "شخصی" بماند

.........