تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
ول کن جهان را...چایی ات یخ کرد!


۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱. آمده ام سفر!
توی همین اردیبهشت جهنمیِ بدون بارانِ شمال با بوی خوش بهارنارنج! روزهای طولانی و عصرهایی که پای درخت های آلوچه با چوبی در دست میگذرد (از چوب برای کندن آلوچه ها استفاده میکنم)
روزها به طرز احمقانه ای کش می آیند و منِ همیشه در حال بدو بدو نمیتوانم با این روزهای خالی از برنامه کنار‌ بیایم.
قبل ترها که سرم شلوغ بود با خودم فکر میکردم اگر روزی مشغله هایم کم شود و بروم سفر، هیچ کاری نمیکنم؛ فقط کتاب میخوانم و فیلم میبینم و از طبیعت و معاشرت با آدمها لذت میبرم!
الان اما فکر میکنم حوصله ام با این برنامه متنوعم بدجور سر رفته
چه میدانم
آدم های یک بام و دو هواییم دیگر!
هم خدا را میخواهیم هم خرما را!!!

 

۲. با چند تا از دخترهای یک شکل فامیل نشسته ایم یک گوشه به حرف!
دخترهای یک شکل با لباس های یک شکل و موهای یک شکل و آرایش های یک شکل و اکسسوری های یک شکل‌ با اندکی تفاوت در رنگ! دخترانی که حتی علایقشان هم یک شکل است (همه شان وسایل گل‌ گلی دوست دارند،‌‌ عاشق عکاسی اند، برند میپوشند، زیاد کافه میروند، موهایشان یک دست بلند و ساده است، توی کار مدلینگند، فدایی گربه ها و سگ هایند، فروغ و شاملو دوست دارند، شجریان گوش‌ میدهند، آرام و فرشته وارند و...) و انگار از زیر‌‌ کاربن رد شده اند!!!
با خودم فکر میکنم چقدر حوصله سر بر! و بعد شانه ای بالا می اندازم و میگویم: ”جهان سومیم دیگه!!! همیشه باید دنباله رو و مثل هم باشیم!!”

 

۳. پریود شده ام
دقیقا در بی موقع ترین زمان ممکن
دیدن خون، بدون داشتن پد و نوار و هر کوفت و زهرمار‌ دیگر یعنی کابوس
یعنی خاک بر سر من که با این همه نوتیفیکیشن از برنامه های مختلف، باز هم تا دقیقه آخر ول معطلم!!
با یکی از خانه زادهای منزل مادربزرگ میروم خرید و بالاخره توی یکی از مغازه ها یک بسته نوار با جذب بالا گیر می آورم
فروشنده بسته را توی دو پلاستیک مشکی میپیچد و میدهد دستم
پوزخند میزنم اما چیزی نمیگویم
چه بگویم در این روستای دورافتاده؟ چه دارم که بگویم؟
هیچ!
خانه زاد پلاستیک را از دستم کش میرود و میگذارد لای خریدهای دیگر که حتی رد بسته هم از پلاستیک معلوم نشود!!
تعجب میکنم!‌ و راستش خنده ام میگیرد
از آن خنده ها که میگویند از گریه غم انگیز تر است!
به شوخی میگویم: ”مگه داری‌ بمب حمل میکنی؟”
با تعجب نگاهم میکند.
لبخند زورکی میزنم، سرم را پایین می اندازم و به طرف خانه حرکت میکنم!


سایه نویس ۹۷-۲-۱۷ ۰ ۰ ۲۱

سایه نویس ۹۷-۲-۱۷ ۰ ۰ ۲۱


من به نوشتن نیاز داشتم.
مثل یک مرض بود، یک مخدر، یک اجبار؛
ولی باز هم دوست نداشتم خودم را نویسنده بدانم.
شاید به خاطر این بود که نویسنده های زیادی دیده بودم که بیشتر از این که وقت برای نوشتن بگذارند وقتشان را صرف بی اعتبار کردن همدیگر می کردند، نق می زدند و همدیگر را سلاخی می کردند و پر از تکبر بودند.
آفریننده ما این هایند؟
همیشه همینطور بوده؟
شاید...
شاید نوشتن شکلی از نق زدن باشد.
بعضی ها بهتر از بقیه غُر می زنند.

چارلز بوکوفسکی

.........

یک کوچیده از بلاگفا که از شخصی ترین احساساتش مینویسد
لطفا اگر او را شناختید به روی خودتان نیاورید و رد شوید
بگذارید اینجا تا ابد "شخصی" بماند

.........