تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
ول کن جهان را...چایی ات یخ کرد!


۹ مطلب با موضوع «چند تیکه» ثبت شده است

۱. ۶ ماه
دقیقا ۶ ماه و ۶ روز است که ما خانه نداریم!
۶ ماه پیش من بودم و مادر و یک چمدان لباس، و وسایلی که به لطف یکی از اقوام توی ایوان خانه شان جا گرفته بود و مقصدی که معلوم نبود در شمالی ترین نقطه ایران است یا جایی حوالی پایتخت یا نقطه ای در جنوب.
۶ ماه پیش من بودم و مادر و یک چمدان و امید به اینکه کمکی از راه میرسد و بالاخره راهی باز میشود و این بلاتکلیفیِ مدام به پایان میرسد.
۶ ماه گذشت و من ماندم و مادر و یک چمدان
و بلاتکلیفی ای که پایان نیافت و ادامه دارد
تا به امروز....
که دقیقا ۶ ماه و ۶ روز است که ما خانه نداریم!

۲. مینشینم توی اتاقی که مال من نیست، با دیواری که مال من نیست، در کنار پنجره ای که مال من نیست و وسایلی که مال من نیست؛ و با خود فکر میکنم خانه داشتن، سقفی برای خود داشتن، به جایی تعلق داشتن، مقصدی داشتن، حس خوبی است!

یک چهاردیواری که سندش هم به نامت نباشد، اصلا اجاره ای باشد، یک متری باشد، اما بشود بعد از یک روز طاقت فرسا، به آن پناه برد و خستگی ها را، حتی برای لحظه ای، روی زمین گذاشت و نگران نبود که بیرون از آن چهاردیواری قرار است آسمان به زمین بیاید یا نه
دلار و یورو به فلک بکشد یا نه
سقف بالای سر آدم خراب بشود یا نه!
نشسته ام توی اتاق ۱۰ متری ای که مال من نیست با دیوار ها و پنجره و وسایلی که مال من نیست و به خانه ای فکر میکنم که ۶ ماه هست که خانه من نیست!

۳. باید از اینجا برویم!
باید برویم شهری که دوستش نداریم و در کنار آدم هایی که دوستشان نداریم، روزگاری که دوستش نداریم را بگذرانیم!
و تمام این ها تصمیم من بوده
این تصمیم را پررنگ تر نوشتم بلکه بعدها یادم بماند خودم خواستم
که خودم در پاییزی ترین روز سال به خیابان ها رفتم
ساعت ها قدم زدم
چند قطره اشک ریختم
و روبروی امن ترین نقطه زندگی ام، دریا، جسورانه ترین تصمیم زندگی ام را گرفتم!
رفتن!
رفتن به جایی که دوستش ندارم!
رفتن به جایی که دوستش ندارم اما قرار است برایم ”خانه” شود
خانه ای که ۶ ماه و ۶ روز است ندارم!!


سایه نویس ۹۷-۷-۱۴ ۱ ۲ ۷۴

سایه نویس ۹۷-۷-۱۴ ۱ ۲ ۷۴


کلاس پنجم بودم!
یادم نیس سر کدوم درس بود،
خانم ”ج” داشت از جنگ ایران و عراق می گفت که ازش پرسیدم: وقتی عراقیا این همه بلا سرمون آوردن، چرا هنوز باهاشون خوبیم؟
گفت: تا آخر عمر که نمیشه با کسی بد بود.
گفتم: پس چرا باید با آمریکا بد باشیم؟
یه نگاه بهم انداخت و با تندی گفت: اون فرق داره.
بعدشم صد بار نگفتم سوالایی که به درس ربطی نداره نپرسید؟!
و دیگه ادامه نداد.

اون روز، گذشت...
روزهای مثلِ اون هم.
من دیگه هیچوقت در مورد جنگ از هیچ احدی سوال نپرسیدم!
اما هنوزم که هنوزه وقتی یاد کوچه های خرمشهر و غربت مردمش میفتم، با خودم میگم:
یعنی اونا از کاراشون پشیمون شدن که بخشیدیمشون؟
یعنی اگه پاش برسه و دوباره تاریخ تکرار شه، دیگه نمیان به جنگمون؟



سایه نویس ۹۷-۷-۰۱ ۲ ۱ ۵۰

سایه نویس ۹۷-۷-۰۱ ۲ ۱ ۵۰


هیچ چیز مقدس نیست...
نه مادر،
نه پدر،
نه پزشک،
نه معلم،
نه پوششی خاص،
نه حرف خاص،
نه زمان خاص،
نه مکان خاص،
نه لباس خاص،
نه هیچ چیز دیگر!


مقدس را که میچسبانیم تنگ چیزی؛ حق نقد، حق گلایه، حق شک، حق رشد، حق فکر،
حق هر آنچه که برای بهتر شدن نیاز است را از آن مسئله میگیریم!


مقدس را که میچسبانیم تنگ چیزی، مادر به پاس مقامش حق زندگی را از خود میگیرد و پر از بغض و مهرطلبی و هزار درد بی درمان میشود و فرزندی وابسته و هراسان تربیت میکند... که اگر او اینکار را نکند، ما میکنیم!
ما به پاس دادن اجباری مقامی مقدس، حق همه چیز را از او میگیریم!
حق اشتباه،
حق انتخاب،
حق زندگی...


مقدس را که میچسبانیم تنگ چیزی، پزشک خطایش را نمیپذیرد تا تقدسش لکه دار نشود و ما امکان خطاکار بودن پزشک را قبول نمیکنیم تا بت خطاکار نبودن فرو نریزد.
بعد میرویم میریزیم روی سرش و فحش پشت فحش،
توهین پشت توهین،
که مقدس بودن برایت بس است، پول دیگر برای چیست؟!


مقدس را که میچسبانیم تنگ چیزی؛
بر هیچ لباسی، هیچ کلامی، هیچ نکته ای، هیچ نقل قولی،
نقد روا نیست!
شک روا نیست!
نیاز به اثبات روا نیست!
نیاز به ارتقا و به روزی روا‌ نیست!
چرا که مقدس همیشه مقدس است،
همیشه مقدس میماند
و خواهد ماند!


مقدس را که میچسبانیم تنگ چیزی؛ خدا بودن را به او تحمیل میکنیم!
میگوییم تو خدایی،
خطا بر تو روا نیست!
او را،
و خودمان را،
در دره عمیق و ترس آوری رها میکنیم!


مقدس را بردارید از روی آدم ها،

از روی حرفها،
از روی مکان ها،
نشانه ها،
کلام ها؛
آنوقت بنشینید به فکر کردن، به نقد کردن، به اثبات کردن،
به زندگی کردن...

به هر آنچه در این دنیاست، حق حیات، حق رشد، حق رسیدن بدهید!

مقدس بودن را بردارید از این دنیا!
زندگی با همین انسان بودن هم جای قشنگی است!


سایه نویس ۹۷-۶-۰۱ ۵ ۳ ۹۰

سایه نویس ۹۷-۶-۰۱ ۵ ۳ ۹۰



۱. خسته ام!
اینستاگرامم رو باز میکنم تا ببینم چه خبره!
یه ویدیوی چند دقیقه ای با کپشن «پرنسس کوچولوی زیبای من» از یکی از نزدیکان نظرمو به خودش جلب میکنه! ویدیو رو باز میکنم و در کمال تعجب دختربچه پنج شش ساله ی پیراهن پوشِ تاج گل به سری رو میبینم که بردنش آتلیه و دارن ازش فیلم و عکس میگیرن!
اولین بار نیست که میبینم پدر و مادری چنین کاری میکنن،
اولین بار نیست که میبینم والدین صرفا روی زیبایی های بچه اشون تاکید دارن،
اولین باری هم نیست که لفظ «پرنسس» رو برای دختر کوچولوهای خوشگلی که تموم دنیاشون لباس های پفی و موهای بلند و کارتون های دیزنی و زندگی تجملیه، میشنوم!
اما باز هم مثل تموم دفعاتِ قبل، با خودم فکر میکنم کاش جای تاکید روی زیبایی بچه ها و تشویقشون واسه خوشگل بودن و ناز بودن و غیره، جای پرنسس بار آوردنشون، جای وای چه خوشگل و دلبری، روی مهارت هاشون تاکید بشه و برای تلاش هاشون تشویق بشن تا نسل آینده، به قول یونگ یه مشت «موبور خنگ و جذاب» نباشن!
باز به ویدیو نگاه میکنم و به فکر فرو میرم!
یعنی دیدن این ویدیو برای بقیه هم مثل من، تا این حد غم انگیزه؟

۲. نزدیک غروبه!
داریم با یکی از دوستان، پفک میخوریم که یاد یه خاطره بانمک میفتم!
خاطره از بچه سه چهار ساله ایه که تا به حال پفک نخورده بود و اولین بار توی ایران پفک خورد و گفت اینجا پفک میخورم چون آزادیه! :دی
واکنشش برای خودم جالب بود اما به نظر میرسید مخاطبم خیلی هم از این داستان لذت نبرده بود!
من با چشم خودم دیدم که اون فردِ آرومی که داشت پفک میخورد، یهو از کوره در رفت و شروع کرد به گفتن اینکه این آدما میخوان ادای آدم های روشنفکرو دربیارن و مگه میشه بچه تا اون سن پفک نخورده باشه و اصلا انقدر سختگیری چه معنی ای میده و خوب نیست اینجوری بودن و مثلا اینا میخوان بگن خیلی میفهمن و این مادر چون خودش خیلی پفک خورده بود به بچه اش میگفت نخوره و.....!!! :|
من با چشم های گرد داشتم میدیدم که یه آدم چطور ۱۸۰ درجه تغییر رفتار میده و نمیفهمیدم که اصلا چرا باید «پفک» موضوعی برای از کوره در رفتن باشه!!!!


۳. روز جهانی چپ دست هاست!
یکی از دوستان متنی فرستاده در مورد اینکه سالها چپ دست ها رو میزدن تا با دست راست بنویسن!! :|
بعدش اضافه میکنه، راستی میدونستی خیلیا این روز به هم کادو میدن؟
با تعجب میگم واسه چی؟
میخنده و میگه واسه چپ دستی دیگه!
میگم واسه چیزی که خودشون توی به وجود اومدنش نقشی ندارن کادو میگیرن؟ :|
میخنده و میگه آره!
و ماجرای دخترعمه اش رو تعریف میکنه که در به در دنبال فلان وسیله است تا به عنوان کادوی روز جهانی چپ دست، به بچه ی هشت سالش بده!!!

من....؟
من دیگه چیزی نمیگم، فقط سکوت میکنم!

سایه نویس ۹۷-۵-۲۳ ۰ ۱ ۳۷

سایه نویس ۹۷-۵-۲۳ ۰ ۱ ۳۷


فلسفه روز دختر رو نمیفهمم!ا

 

اینکه یه تیکه غشای بیضی شکل در واژن میتونه باعث به وجود اومدن یه روز و تبریک گفتن یا نگفتن به یه آدم بشه همونقدر ناراحت کننده اس که سایر تبعیض ها و نابرابری ها!

 

حالا کاش حتی اگه میخوایم این روز رو به عنوان یک مناسبت در تقویم گرامی بداریم، ازش به عنوان یه روز برای درک بهتر مشکلات دخترامون و حل اونا استفاده کنیم نه صرفا تبریک و قربون صدقه رفتن های صد من یه غاز!!!

 


سایه نویس ۹۷-۴-۲۳ ۰ ۰ ۲۷

سایه نویس ۹۷-۴-۲۳ ۰ ۰ ۲۷




آخرین جلسه شیمی درمانی مادرم که تمام شد، خبر آوردند او هم مریض است! اول‌ باور نکردیم اما چیزی نبود که با باور کردن یا نکردنمان تغییر کند! کابوس سرطان، دوباره و دوباره به خواب هایمان برگشته بود و این بار به جز جان مادر، جان یکی از زنانی که به شدت برایش احترام قائل بودم را هم در دست گرفت! در گیر و دارِ دعا دعا و آمین گفتن ها، خبر فوتش را در فضای مجازی خواندم و یخ زدم!
به فاصله چند ساعت همه جا پر شده بود از اسم و عکس او... و من کماکان در بُهت و ناباوری به سر می بردم!

 

دروغ باشد خدایا...
نمرده باشد...
نمیر مریم!
نمیر...

 

دیده اید آدم به زنده ماندن یکی برای زنده ماندن خودش احتیاج دارد؟ مریم برای من در آن چند ساعت شد چیزی شبیه این! که اگر بتواند سرطان را شکست دهد لابد ما هم میتوانیم!
نشد! نداد!
سرطان قوی تر‌ بود، زور مریم نرسید، مرد...

 

مادر که شنید، صورتش عین گچ شد! رنگ پریده تر از قبل...
گفت: ”دیدی؟ خوب نمیشود! خوب نمیشویم هیچ کدام! مریم مرد! جوان تر بود و شاداب تر...رفت...”
به دروغ گفتم بیماری اش با تو فرق داشت! پیشرفته تر هم بود
دومی را دروغ نگفتم اما در‌مورد اولی... بیماری همان بیماری بود! و نوعش همان نوع...

 

در هر حال...
مریم رفت...
دختری که از آن تصادف کذایی جان سالم به در برد و شد یکی از فخرهای جهان علم، رفت!
مریم رفت...
در روزی‌ که مادر آخرین شیمی درمانی اش را انجام داد...
مریم رفت...

 

به یادش به نزدیکترین امامزاده رفتم و یک شمع روشن کردم
به یاد زنی که از کل زندگی اش همین چند جمله هم برایمان مانده باشد کافیست:
«زندگی‌ عادلانه نیست، همونطور که اون موقع وقتی توی یه خانواده خوب، با هوش خوب و زندگی خوب به دنیا اومدم عادلانه نبود، پس الانم اعتراضی ندارم!»


سایه نویس ۹۷-۴-۲۳ ۰ ۰ ۳۵

سایه نویس ۹۷-۴-۲۳ ۰ ۰ ۳۵


«بهاره رهنما، هنرمند کشورمان، برای بار دوم ازدواج کرد!»

چند روزی است که تیتر تک تک پیج های خبری زرد و غیر زرد، همین جمله است!
عده ای تبریک میگویند،
عده ای تعجب میکنند،
عده ای میگویند زندگی دیگران به ما مربوط نیست و بی تفاوت رد می شوند،
عده ای فحش می دهند (فعلا مشخص نیس به چه چیز، ولی فحش می دهند!)
عده ای سخت عصبانی اند که چطور زنی با چهل و اندی سال سن و با داشتن دختری بیست ساله، لباس عروس پوشیده و ازدواج مجددش را در بوق و کرنا میکند، 
عده ای نوشته اند باید بابت این بی حیایی خجالت بکشد و آبروی هنرمندان رو برده (در این مورد هم مشخص نیست که چرا باید خجالت بکشد و چرا آبروی هنرمندان را برده!!! مگر سایر هنرمندان ازدواج نمیکنند؟؟؟؟!!!  )
عده ای از این هم پایشان را فراتر گذاشته اند و نوشته اند، سر پیری و معرکه گیری و اصلا غلط کرده که ازدواج کرده!!!!

من اما، از تمام این حواشی های ریز‌ و درشت، عکس‌ عروسی اش را گذاشته ام جلوی چشمانم و به قامتش در لباس عروس که با یک روبان آبی تزیین شده، نگاه کردم!
به زنی که در تمام سالهایی که به عنوان مخاطب میشناسمش، ساختارشکن بوده
چه آن زمان که در میان هیاهوی عجیب خانوم ها رو چه به کار و زن باید بچسبه به بچه و شوهرش، با داشتن بچه و شوهر، در چند رشته درس خواند، فعالیت کرد و موفق شد!
چه آن زمان که میان دعواهای سر به فلک کشیده ی زوج های مطلقه، دوستانه و بدون اجرای نقش‌ قربانی جدا شد و نگذاشت حواشی دامن زندگی اش را بگیرد،
چه آن زمان که در میان هجمه و توهین علیه زنانِ چاق، با اضافه وزن فیلم بازی کرد، با اضافه وزن سفر رفت، با اضافه وزن فعالیت کرد، با اضافه وزن آرایش کرد، با اضافه وزن لباس رنگی پوشید و به همه نشان داد آدم میتواند با چاقی هم خوشحال باشد، با چاقی هم زیبا بپوشد و با چاقی هم در جامعه حضور داشته باشد و نیاز نیست خودش را لای لباس های مشکی یا در پَستو مخفی کند،
و چه حالا...
دقیقا همین حالا که با داشتن یک دختر بیست ساله و چهل سال سن، لباس عروس‌ میپوشد و ازدواج میکند!!!

باز به کامنت های زیر پست نگاه میکنم.
کدام یک از زنانی که زیر این پست ها، فریاد وا اسفا سر میدهند، خودشان از کلیشه های جنسیتی رنج نبرده اند؟
کدامشان به خاطر حرف مردم از ازدواج کردن یا ازدواج نکردن، نترسیده اند و خودشان را پنهان نکرده اند؟
کدامشان شب هایی به خاطر اختیاراتی که خانواده و جامعه به برادرشان یا پسرهای فامیل میداده و آنها ازش محروم بودند، اشک نریخته اند؟
کدامشان به خاطر ترس از سوالات بی ربط و خصوصی اهل فامیل و اهل محل، خود را در خانه حبس نکرده اند؟
کدامشان به خاطر حرف های صد من یه غاز، از سفر رفتن، رنگی پوشیدن، مو رنگ کردن، لباس پوشیدن، درس خواندن در یک شهر دیگر یا یک رشته خاص و غیره، صرف نظر نکرده اند؟
و کدامشان جرات کرده اند که کاری برای شکستن این تابوها و کلیشه ها انجام بدهند؟
این کلیشه ها، 
تا من،
تا ما سعی نکنیم از بین نمی رود! 
علنی کردن ازدواج دوم،
باور به اینکه اگر ازدواجی به بن بست رسید نیاز به ادامه دادنش صرفا به خاطر ترس از حرف مردم نیست،
باور به اینکه طلاق یا ازدواج دوم یا مجرد ماندن خجالت ندارد و نیاز به پنهان کردن یا پنهان شدن نیست...
و...

راستی،
به نظرتان اگر یک مرد، بعد از جدایی از همسرش و با داشتن یک بچه، ازدواج میکرد،‌ حواشی دورش‌ این گونه بود؟
نظر شما چیست؟
برایم بنویسید.


سایه نویس ۹۶-۶-۲۰ ۰ ۰ ۱۴

سایه نویس ۹۶-۶-۲۰ ۰ ۰ ۱۴


چند روزیه که عکس یه بیلبورد داره توی فضای مجازی میچرخه! بیلبوری با این جمله کلیشه ای که «بهشت زیر پای مادران است نه کارمندان!!!»
تقریبا سعی کردم این چند وقت تا اونجایی که میتونم نظرات مردمی رو بخونم تا یه شِمایی -هر چند هم اگه واقعا مشت نمونه خروار نباشه- از نظرات آدمها دستم بیاد
ولی راستش هنوز نتونستم ذهنم رو نظم بدم!!!!
سوالات تو ذهنم رژه میرن و حقیقتا انقدر مغزم پره که هیچ جواب روشنی نمیتونم بهشون بدم!!!!!


1. آیا کار کردن یک انتخاب فردی است؟ 
اگه آره، آیا به همون اندازه که زن به خودش اجازه میده توی خونه بمونه (و مثلا به کارای موردعلاقه اش برسه تا شاداب تر باشه و کمتر خسته شه و غیره) مرد هم اجازه داره کار‌ نکنه و بگه من میخوام تو خونه به کار‌ موردعلاقه ام برسم و اینجوری راحت ترم؟


2. ما چند مسئولیت توی زندگیمون داریم
در قبال خودمون
همسرمون
فرزندانمون
خانواده امون
و جامعه امون!!!!
آیا با در خونه موندن، در صورتی که شرایط ویژه ای نداریم (مثل فرزند تازه متولد شده یا بیماری یا غیره) به صلاح خودمون و رشد شخصیمون و جامعه و خانواده هست؟


3. با توجه به اینکه هر ساله بودجه زیادی صرف آموزش هر کشور میشه، آیا این درسته که سال به سال این علم زیادتر و دانشگاه ها شلوغ تر بشه اما از اونور هیچ ارائه و بازخوردی به جامعه داده نشه؟ اگه قراره این علمی که به دست میاریم رو دوباره به جامعه برنگردونیم (نمیگم چند برابر، ولی حداقل به همون اندازه که گرفتیم) پس واقعا چرا از این امکانات بی دلیل بهره میبریم؟


4. موقعیتی رو تصور کنید که به هر دلیلی، نان آور خونه دیگه نیست! نمیتونه خرجتون رو بده! آیا کماکان با خودتون میگید من میخوام خونه بمونم چون اینجوری میتونم به کارای موردعلاقه ام برسم؟
آیا واقعا این بی‌مسئولیتی نیست که به دلیل اینکه یکی هست که خرجمون رو میده، بار خودمون رو که سالمیم، بالغیم و اهل تفکر،‌ روی دوش اون بگذاریم؟


شما چی فکر میکنید؟
نظراتتون رو برام بنویسید!


سایه نویس ۹۶-۶-۱۵ ۰ ۰ ۲۱

سایه نویس ۹۶-۶-۱۵ ۰ ۰ ۲۱


یک:
یادت هست؟
همان روزها که هیچ چیز خوب نبود...؛
یک ساعتی قبل از اذان بیدار میشدم و رادیو را روشن میکردم،
دل میدادم به صدای حامد مشکینی.
ساعت ۶ که میشد، صدای ”وطنم” خواندنِ سالار عقیلی و نسیم صبحگاهی میپیچید در هم و خون در رگ های آدم جاری میکرد!

توی همان حال و هوا لباس میپوشیدم، کتاب شعر برمیداشتم، هدفون رو میگذاشتم توی گوشم و میزدم بیرون!
صدای خش دار خسرو شکیبایی ”حال همه ما خوب است”ِ صالحی و ”آفتاب میشود”ِ فروغ را زمزمه میکرد.

به گمانم همان وقت ها بود که مامان بهم دیوان فروغ را هدیه داد!
چه پیشِ خودش فکر کرده بود، نمیدانم!
چرا آدم باید به دختر نوجوانش کتاب شعری بدهد که گل درشت ترین مصرعش باشد: ”گنه کردم گناهی پر ز لذت”؟!
هیچوقت ازش نپرسیدم...
و هیچوقت هم عاشق فروغ نشدم!


دو:
”آفتاب میشود” را همان روزها حفظ کردم،
در همان پیاده روی های صبحگاهی از خانه تا نانوایی و بالعکس!

نیم ساعتی که جان میگرفتم از هوای صبح، نان به دست، می آمدم خانه.
بیشتر از نیم ساعت نمیشد! آخر فاطمه صداقتی ساعت شش و چهل دقیقه برنامه داشت و اگر دیر میرسیدم، سرم کلاه میرفت!

پیش می آمد که گاهی به هر دلیلی نروم بیرون. اینجور وقتها مینشستم به ادعیه و دعا!
و بیشتر نهج البلاغه...
به گمانم نامه مولا به امام حسن را چهارصدباری خوانده ام...
چه بود این نامه... بماند!
بقیه نامه ها و خطبه ها را نه،
جسته گریخته شاید!


سه:

صدای ”جوانِ ایرانی سلام”ِ فاطمه صداقتی یعنی چای تازه دم و چند وسیله ساده ی صبحانه، و شنیدن سلامِ مردمِ ترک، لر، بلوچ، عرب، سیستانی، ترکمن، مازنی، گیلک و قشقایی!
مدلِ سلام کردن فاطمه صداقتی این شکلی بود!
همه اقوام را یک به یک نام میبرد!
همینش را دوست داشتم!
همین خودش بودنش را...

خداییش‌ هم حساب کنید برنامه هایش پرطرفدار بود!
باورتان میشود ساعت شش صبح کسی با صدای بشاش کلی پشت خط بماند که فقط بگوید ”جوان ایرانی سلام”؟


چهار:
این ها را که میگویم حس میکنم سالها از آن روزها گذشته...
شاید هم واقعا گذشته باشد!
چه کسی میداند؟
شاید ما واقعا در جای غریبی از زمان گیر افتادیم و نمیدانیم...

 


سایه نویس ۹۶-۲-۲۸ ۰ ۰ ۲۱

سایه نویس ۹۶-۲-۲۸ ۰ ۰ ۲۱


من به نوشتن نیاز داشتم.
مثل یک مرض بود، یک مخدر، یک اجبار؛
ولی باز هم دوست نداشتم خودم را نویسنده بدانم.
شاید به خاطر این بود که نویسنده های زیادی دیده بودم که بیشتر از این که وقت برای نوشتن بگذارند وقتشان را صرف بی اعتبار کردن همدیگر می کردند، نق می زدند و همدیگر را سلاخی می کردند و پر از تکبر بودند.
آفریننده ما این هایند؟
همیشه همینطور بوده؟
شاید...
شاید نوشتن شکلی از نق زدن باشد.
بعضی ها بهتر از بقیه غُر می زنند.

چارلز بوکوفسکی

.........

یک کوچیده از بلاگفا که از شخصی ترین احساساتش مینویسد
لطفا اگر او را شناختید به روی خودتان نیاورید و رد شوید
بگذارید اینجا تا ابد "شخصی" بماند

.........