تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
ول کن جهان را...چایی ات یخ کرد!


۵ مطلب با موضوع «عشقی ادبی طور!» ثبت شده است

بیا مثل گذشته ها،
شب که شد، چراغ های اتاق را خاموش کنیم.
من روی تخت اینور اتاق دراز میکشم،
تو روی تخت آن وری دراز بکش.
سکوت کن!
چیزی نگو!
فقط مثل همان وقت ها که سراپا، بی هیچ سوالی، برای دردهایم گوش شنوا میشدی، گوش بده!
آنقدر گوش بده که حرف ها و گلایه هایم ته بکشد.
بعد بیا کنارم.
در آغوشم بگیر.
نه معمولی؛ محکم.
محکم و پرمهر.
مثل تمام بغل هایی که بعد از مدت ها دوری، داشتیم.
انگار که اولین و آخرین باریست که هم را میبینیم.
بگذار کمی، فقط کمی، وجودت را نفس بکشم،
یا اگر شد چند قطره اشکی بچکانم.
بعد چند ضربه به پشتم بزن،
بگو: "همه چی درست میشه!“
بگو: “من کنارتم!"
این آخری را حتما بگو!
نکند جا بندازی!
این روزها "درست میشه"های دروغی زیاد شنیده ام،
اما “کنارتم"های راستکی نه!


سایه نویس ۹۷-۵-۲۷ ۱ ۰ ۴۶

سایه نویس ۹۷-۵-۲۷ ۱ ۰ ۴۶


من دلم میخواد سرنوشتم تو باشی!
میخوام صبح که از خواب پا میشم،
کنار تو باشم؛
به تو صبح بخیر بگم،
به تو لبخند بزنم،
و روزمو با تو شروع کنم!

دلم میخواد مریض که شدم، تو بالای سرم باشی، 
تو بهم داروهامو بدی،
تو تموم سوپ های دنیا رو قاشق به قاشق فوت کنی و به خوردم بدی.

من دلم میخواد وقتی میرم بیرون، از سنگ فرش های انقلاب گرفته تا مغازه ها و کوچه پس کوچه های ولیعصر، تو رو یادم بندازه تا هنوز بیرون نیومده، بدوام بیام خونه پیشت و با خنده بگم: ”هیچ جا خونه آدم نمیشه!”

من میخوام وقتی اعصابم از زمین و زمان خورده؛ کج خلقیامو، غرغرامو، بغض هامو بیارم واسه تو...
پیش تو غر بزنم،
سر تو داد بزنم،
توی بغل تو گریه کنم،
و مطمئن باشم وقتی میگی:”آروم باش عزیزم، من کنارتم”، یعنی اگه تموم دنیا هم باهام سر لج باشن، پشتم به تو گرمه که دنیامی!

من دلم میخواد سرنوشتم تو باشی!
میخوام سر سفره ای که تو نشستی بگم: ”بله!”
میخوام دفتری که اسم تو رو نوشته، امضا کنم!
انگشتری که تو خریدی دستم کنم،
لباسی که تو خریدی بپوشم!
بچه ای که از وجود توئه رو به دنیا بیارم!

من میخوام کنار تو پیشرفت کنم،
با تشویق های تو انگیزه بگیرم،
با حمایت های تو جلو برم!
میخوام وقتی خسته و مونده از سر کار برمیگردم، پامو تو خونه ای که تو توشی، بذارم!
میخوام برای آینده ی با تو، تلاش کنم!

من دلم میخواد صبحای جمعه به عشق با تو بودن از خواب پاشم،
واسه یه صبحانه ی با تو میزو بچینم،
واسه یه ناهارِ با تو به چه کنم چه کنم بیفتم،
واسه یه شام، کنار تو، تدارک ببینم!

من دلم میخواد وقتایی که ژولیده ام، وقتایی که بی حوصله ام، وقتایی که اون لیدی شیک و همیشگی نیستم؛ اونی که میاد و از پشت بغلم میکنه و میگه:”تو همه جوره خوشگلی”، تو باشی!

من میخوام اونی که شب به شب کنارش آروم میگیرم،
اونی که بهش تکیه میکنم،
اونی که کنارش پیر میشم،
اونی که همسر خطابش میکنم، تو باشی!
آره، تو!
من دلم میخواد سرنوشتم ”تو” باشی!


سایه نویس ۹۷-۵-۲۱ ۲ ۰ ۷۴

سایه نویس ۹۷-۵-۲۱ ۲ ۰ ۷۴


میخواستم برایت بنویسم دوستت دارم!
بنویسم نبودنت دارد نابودم میکند
دارد مثل موریانه میخوردم
دارد تمامم میکند!

میخواستم برایت بنویسم این روزها بی تو نمی‌ گذرد،
بی‌تو اصلا هیچ چیز نمی گذرد،
برمیگردد به عقب و جایی میان بودن هایت مکث می کند.
بعد می رود روی دور تکرار و هر روز تکرار میشود
و تکرار می شود
و تکرار می شود!
آنقدر که فکر‌ میکنم هستی
با تو میخندم،
با تو میرقصم،
با تو خاطره میسازم...

میخواستم برایت بنویسم
رفتنت رفتن تو نبود
تو مرا هم با خودت بردی
”من” را
منی که برای خودم مانده بود را.
حالا از من، ”من” نمانده!
تو ماندی!

تو!
یا بیا
یا من را برایم بیاور!
گناه دارد این منی که نه تو را دارد، نه خودش را!

سایه نویس ۹۷-۵-۱۹ ۴ ۱ ۹۳

سایه نویس ۹۷-۵-۱۹ ۴ ۱ ۹۳


دیدمت...
درست وقتی که قرار بود چند برگه، حکم آزادی ام از این شهر و دیار باشد...
نشسته بودی روی یکی از صندلی های ته اتاق و داشتی با بغل دستی ات حرف میزدی.
دیدمت و بی هیچ حرفی خودم را پرت کردم توی اتاق خالی بغلی و سعی کردم جلوی هجوم خاطرات تلخ گذشته را بگیرم.
دختر چادری توی اتاق با دیدنم تعجب کرد. داشت برگه ای را از آن اتاق برمیداشت.
روی در را خواندم‌.
اسمت چماغ شد توی سرم!
لعنتی!
از کی اینجا کار گرفته بودی؟
روزهای کاری ات روی در اتاق نوشته شده بود؛
شنبه، یکشنبه، سه شنبه
امروز که دوشنبه است!
پس اینجا چه غلطی میکنی؟

به سرعت از ساختمان خارج شدم. به سرفه افتادم و تند تند نفس کشیدم. انگار در آن چهاردیواری لعنتی کسی راه گلویم را بسته بود...
دم، بازدم، دم، بازدم، دم، بازدم، دم، بازدم، دم، دم، دم...

....

هل شده ام؛
مثل وقتایی که به دور از چشم مادر چیزی را میشکستم.
آن وقت ها چند ساله بودم؟

دلم میخواهد گریه کنم،
داد بزنم،
زار بزنم...


احساس بیچارگی امانم را بریده
حس میکنم تمام تلاش هایم در این سالها بی نتیجه بوده...
قوی نشدم چرا؟

....
سرم گیج میرود،
از صبح هیچ چیز نخورده ام!
خودم را میچپانم توی نزدیکترین رستوران و یک پیتزای گنده سفارش میدهم.
هوا سرد نیست، پس چرا میلرزم؟!

غذا را که می آوردند مثل قحطی زدگان هجوم میبرم سمت بشقاب.
عادت ندارم زیاد و تند غذا بخورم،
اما میخورم.
آنقدر تند که یکی از گارسون ها با تعجب نگاهم میکند.
داغی غذا تا مغز استخوانم را میسوزاند و اشک میشود در چشمانم...
سرم را به پایین ترین حالت ممکن نگه میدارم و اشک ها همینطور جاری میشوند!
جایی از قلبم درد میگیرد
با دستم قفسه سینه ام را چنگ میزنم
این حال، تپش قلبم و استرسی که خیسِ عرقم‌ کرده یعنی خودت بودی! خودِ خودت!
اشتباه نکرده ام!

میخواهم برگردم اما چیزی در مغزم اخطار میزند: اگر نرفته باشی؟
اگر نرفته باشی...
اگر نرفته باشی...

دیگر برنمیگردم آنجا
میدانم که کارم میفتد برای چند وقت بعد اما مهم نیست!
دیگر مهم نیست!!


سایه نویس ۹۶-۹-۱۵ ۰ ۰ ۲۲

سایه نویس ۹۶-۹-۱۵ ۰ ۰ ۲۲


یک:
یادت هست؟
همان روزها که هیچ چیز خوب نبود...؛
یک ساعتی قبل از اذان بیدار میشدم و رادیو را روشن میکردم،
دل میدادم به صدای حامد مشکینی.
ساعت ۶ که میشد، صدای ”وطنم” خواندنِ سالار عقیلی و نسیم صبحگاهی میپیچید در هم و خون در رگ های آدم جاری میکرد!

توی همان حال و هوا لباس میپوشیدم، کتاب شعر برمیداشتم، هدفون رو میگذاشتم توی گوشم و میزدم بیرون!
صدای خش دار خسرو شکیبایی ”حال همه ما خوب است”ِ صالحی و ”آفتاب میشود”ِ فروغ را زمزمه میکرد.

به گمانم همان وقت ها بود که مامان بهم دیوان فروغ را هدیه داد!
چه پیشِ خودش فکر کرده بود، نمیدانم!
چرا آدم باید به دختر نوجوانش کتاب شعری بدهد که گل درشت ترین مصرعش باشد: ”گنه کردم گناهی پر ز لذت”؟!
هیچوقت ازش نپرسیدم...
و هیچوقت هم عاشق فروغ نشدم!


دو:
”آفتاب میشود” را همان روزها حفظ کردم،
در همان پیاده روی های صبحگاهی از خانه تا نانوایی و بالعکس!

نیم ساعتی که جان میگرفتم از هوای صبح، نان به دست، می آمدم خانه.
بیشتر از نیم ساعت نمیشد! آخر فاطمه صداقتی ساعت شش و چهل دقیقه برنامه داشت و اگر دیر میرسیدم، سرم کلاه میرفت!

پیش می آمد که گاهی به هر دلیلی نروم بیرون. اینجور وقتها مینشستم به ادعیه و دعا!
و بیشتر نهج البلاغه...
به گمانم نامه مولا به امام حسن را چهارصدباری خوانده ام...
چه بود این نامه... بماند!
بقیه نامه ها و خطبه ها را نه،
جسته گریخته شاید!


سه:

صدای ”جوانِ ایرانی سلام”ِ فاطمه صداقتی یعنی چای تازه دم و چند وسیله ساده ی صبحانه، و شنیدن سلامِ مردمِ ترک، لر، بلوچ، عرب، سیستانی، ترکمن، مازنی، گیلک و قشقایی!
مدلِ سلام کردن فاطمه صداقتی این شکلی بود!
همه اقوام را یک به یک نام میبرد!
همینش را دوست داشتم!
همین خودش بودنش را...

خداییش‌ هم حساب کنید برنامه هایش پرطرفدار بود!
باورتان میشود ساعت شش صبح کسی با صدای بشاش کلی پشت خط بماند که فقط بگوید ”جوان ایرانی سلام”؟


چهار:
این ها را که میگویم حس میکنم سالها از آن روزها گذشته...
شاید هم واقعا گذشته باشد!
چه کسی میداند؟
شاید ما واقعا در جای غریبی از زمان گیر افتادیم و نمیدانیم...

 


سایه نویس ۹۶-۲-۲۸ ۰ ۰ ۲۰

سایه نویس ۹۶-۲-۲۸ ۰ ۰ ۲۰


من به نوشتن نیاز داشتم.
مثل یک مرض بود، یک مخدر، یک اجبار؛
ولی باز هم دوست نداشتم خودم را نویسنده بدانم.
شاید به خاطر این بود که نویسنده های زیادی دیده بودم که بیشتر از این که وقت برای نوشتن بگذارند وقتشان را صرف بی اعتبار کردن همدیگر می کردند، نق می زدند و همدیگر را سلاخی می کردند و پر از تکبر بودند.
آفریننده ما این هایند؟
همیشه همینطور بوده؟
شاید...
شاید نوشتن شکلی از نق زدن باشد.
بعضی ها بهتر از بقیه غُر می زنند.

چارلز بوکوفسکی

.........

یک کوچیده از بلاگفا که از شخصی ترین احساساتش مینویسد
لطفا اگر او را شناختید به روی خودتان نیاورید و رد شوید
بگذارید اینجا تا ابد "شخصی" بماند

.........