تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
ول کن جهان را...چایی ات یخ کرد!



۱. خسته ام!
اینستاگرامم رو باز میکنم تا ببینم چه خبره!
یه ویدیوی چند دقیقه ای با کپشن «پرنسس کوچولوی زیبای من» از یکی از نزدیکان نظرمو به خودش جلب میکنه! ویدیو رو باز میکنم و در کمال تعجب دختربچه پنج شش ساله ی پیراهن پوشِ تاج گل به سری رو میبینم که بردنش آتلیه و دارن ازش فیلم و عکس میگیرن!
اولین بار نیست که میبینم پدر و مادری چنین کاری میکنن،
اولین بار نیست که میبینم والدین صرفا روی زیبایی های بچه اشون تاکید دارن،
اولین باری هم نیست که لفظ «پرنسس» رو برای دختر کوچولوهای خوشگلی که تموم دنیاشون لباس های پفی و موهای بلند و کارتون های دیزنی و زندگی تجملیه، میشنوم!
اما باز هم مثل تموم دفعاتِ قبل، با خودم فکر میکنم کاش جای تاکید روی زیبایی بچه ها و تشویقشون واسه خوشگل بودن و ناز بودن و غیره، جای پرنسس بار آوردنشون، جای وای چه خوشگل و دلبری، روی مهارت هاشون تاکید بشه و برای تلاش هاشون تشویق بشن تا نسل آینده، به قول یونگ یه مشت «موبور خنگ و جذاب» نباشن!
باز به ویدیو نگاه میکنم و به فکر فرو میرم!
یعنی دیدن این ویدیو برای بقیه هم مثل من، تا این حد غم انگیزه؟

۲. نزدیک غروبه!
داریم با یکی از دوستان، پفک میخوریم که یاد یه خاطره بانمک میفتم!
خاطره از بچه سه چهار ساله ایه که تا به حال پفک نخورده بود و اولین بار توی ایران پفک خورد و گفت اینجا پفک میخورم چون آزادیه! :دی
واکنشش برای خودم جالب بود اما به نظر میرسید مخاطبم خیلی هم از این داستان لذت نبرده بود!
من با چشم خودم دیدم که اون فردِ آرومی که داشت پفک میخورد، یهو از کوره در رفت و شروع کرد به گفتن اینکه این آدما میخوان ادای آدم های روشنفکرو دربیارن و مگه میشه بچه تا اون سن پفک نخورده باشه و اصلا انقدر سختگیری چه معنی ای میده و خوب نیست اینجوری بودن و مثلا اینا میخوان بگن خیلی میفهمن و این مادر چون خودش خیلی پفک خورده بود به بچه اش میگفت نخوره و.....!!! :|
من با چشم های گرد داشتم میدیدم که یه آدم چطور ۱۸۰ درجه تغییر رفتار میده و نمیفهمیدم که اصلا چرا باید «پفک» موضوعی برای از کوره در رفتن باشه!!!!


۳. روز جهانی چپ دست هاست!
یکی از دوستان متنی فرستاده در مورد اینکه سالها چپ دست ها رو میزدن تا با دست راست بنویسن!! :|
بعدش اضافه میکنه، راستی میدونستی خیلیا این روز به هم کادو میدن؟
با تعجب میگم واسه چی؟
میخنده و میگه واسه چپ دستی دیگه!
میگم واسه چیزی که خودشون توی به وجود اومدنش نقشی ندارن کادو میگیرن؟ :|
میخنده و میگه آره!
و ماجرای دخترعمه اش رو تعریف میکنه که در به در دنبال فلان وسیله است تا به عنوان کادوی روز جهانی چپ دست، به بچه ی هشت سالش بده!!!

من....؟
من دیگه چیزی نمیگم، فقط سکوت میکنم!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

من به نوشتن نیاز داشتم.
مثل یک مرض بود، یک مخدر، یک اجبار؛
ولی باز هم دوست نداشتم خودم را نویسنده بدانم.
شاید به خاطر این بود که نویسنده های زیادی دیده بودم که بیشتر از این که وقت برای نوشتن بگذارند وقتشان را صرف بی اعتبار کردن همدیگر می کردند، نق می زدند و همدیگر را سلاخی می کردند و پر از تکبر بودند.
آفریننده ما این هایند؟
همیشه همینطور بوده؟
شاید...
شاید نوشتن شکلی از نق زدن باشد.
بعضی ها بهتر از بقیه غُر می زنند.

چارلز بوکوفسکی

.........

یک کوچیده از بلاگفا که از شخصی ترین احساساتش مینویسد
لطفا اگر او را شناختید به روی خودتان نیاورید و رد شوید
بگذارید اینجا تا ابد "شخصی" بماند

.........