تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
ول کن جهان را...چایی ات یخ کرد!


چند روزیه که عکس یه بیلبورد داره توی فضای مجازی میچرخه! بیلبوری با این جمله کلیشه ای که «بهشت زیر پای مادران است نه کارمندان!!!»
تقریبا سعی کردم این چند وقت تا اونجایی که میتونم نظرات مردمی رو بخونم تا یه شِمایی -هر چند هم اگه واقعا مشت نمونه خروار نباشه- از نظرات آدمها دستم بیاد
ولی راستش هنوز نتونستم ذهنم رو نظم بدم!!!!
سوالات تو ذهنم رژه میرن و حقیقتا انقدر مغزم پره که هیچ جواب روشنی نمیتونم بهشون بدم!!!!!


1. آیا کار کردن یک انتخاب فردی است؟ 
اگه آره، آیا به همون اندازه که زن به خودش اجازه میده توی خونه بمونه (و مثلا به کارای موردعلاقه اش برسه تا شاداب تر باشه و کمتر خسته شه و غیره) مرد هم اجازه داره کار‌ نکنه و بگه من میخوام تو خونه به کار‌ موردعلاقه ام برسم و اینجوری راحت ترم؟


2. ما چند مسئولیت توی زندگیمون داریم
در قبال خودمون
همسرمون
فرزندانمون
خانواده امون
و جامعه امون!!!!
آیا با در خونه موندن، در صورتی که شرایط ویژه ای نداریم (مثل فرزند تازه متولد شده یا بیماری یا غیره) به صلاح خودمون و رشد شخصیمون و جامعه و خانواده هست؟


3. با توجه به اینکه هر ساله بودجه زیادی صرف آموزش هر کشور میشه، آیا این درسته که سال به سال این علم زیادتر و دانشگاه ها شلوغ تر بشه اما از اونور هیچ ارائه و بازخوردی به جامعه داده نشه؟ اگه قراره این علمی که به دست میاریم رو دوباره به جامعه برنگردونیم (نمیگم چند برابر، ولی حداقل به همون اندازه که گرفتیم) پس واقعا چرا از این امکانات بی دلیل بهره میبریم؟


4. موقعیتی رو تصور کنید که به هر دلیلی، نان آور خونه دیگه نیست! نمیتونه خرجتون رو بده! آیا کماکان با خودتون میگید من میخوام خونه بمونم چون اینجوری میتونم به کارای موردعلاقه ام برسم؟
آیا واقعا این بی‌مسئولیتی نیست که به دلیل اینکه یکی هست که خرجمون رو میده، بار خودمون رو که سالمیم، بالغیم و اهل تفکر،‌ روی دوش اون بگذاریم؟


شما چی فکر میکنید؟
نظراتتون رو برام بنویسید!


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

من به نوشتن نیاز داشتم.
مثل یک مرض بود، یک مخدر، یک اجبار؛
ولی باز هم دوست نداشتم خودم را نویسنده بدانم.
شاید به خاطر این بود که نویسنده های زیادی دیده بودم که بیشتر از این که وقت برای نوشتن بگذارند وقتشان را صرف بی اعتبار کردن همدیگر می کردند، نق می زدند و همدیگر را سلاخی می کردند و پر از تکبر بودند.
آفریننده ما این هایند؟
همیشه همینطور بوده؟
شاید...
شاید نوشتن شکلی از نق زدن باشد.
بعضی ها بهتر از بقیه غُر می زنند.

چارلز بوکوفسکی

.........

یک کوچیده از بلاگفا که از شخصی ترین احساساتش مینویسد
لطفا اگر او را شناختید به روی خودتان نیاورید و رد شوید
بگذارید اینجا تا ابد "شخصی" بماند

.........